داستانهای من و سلوا 3

شب ساعت 1 فریبا خانوم خواهر اینجانب زنگ زده که شب‌بند درو نندازین سلوا داره میاد اونجا.سلوا داره میاد که کفشای مامانشو که خونۀ ما بود ببره.خونشون یه خونه با خونۀ ما فاصله داره.اِف‌اِف‌رو زدم در باز شده خودمم از پنجره آویزون شدم.کفشارو برداشته درو بسته که بره.میبینم یه پیراهن نازک گشاد تنشه باد میزنه تو پیراهن حال میکنه اصلاً یه وضعی حسرت‌آور واسه من.بهش میگم آخراشه دیگه.تا میتونی لذّت ببر.میگه از چی؟ بعد بدون اینکه من حرفی بزنم بلافاصله میگه آهان!باشه.

/ 1 نظر / 7 بازدید
ناهید

متنت خیلی قشنگ بود از اینا زیاد بنویس