با این حالم!



هیچ ظلمی تو این دنیا بی‌جواب نمی‌مونه... جنایت هم همینطور البته. باری 10،11 ساله‌ام که بود ساکن خونه‌ای بودیم که در زمان اسباب‌کشی ما حیاط خونه موزاییک نشده بود هنوز. کف‌اش خاکی بود. در گوشه‌ای از این حیاط خاکی برای جامعه‌ای زندگی با قوت جاری بود.. اما بلاهای ویرانگر دقیقاً در لحظه‌ای که فکر می‌کنی در اوج سعادت هستی نازل می‌شن. چون روزگار موجود احمقیه و فکر می‌کنه گند زدن به زندگی دیگران هورا و آفرین در پی داره احتمالاً. از جامعۀ مذکور دور نشیم. افراد جامعه ظاهر خوبی نداشتن از نظر من. حتی چندش و متخاصم هم بودند. هرچند به لحاظ فیزیکی در اون دوران آسیبی به من نرسوندن. اما بی‌آزار بودنشون مهم نیست.من ازشون متنفر بودم. بنابراین هیتلر درونم بیدار شد و گفت چاره فقط نسل‌کشیه به کسر کاف البته! این بود که یه روز تابستون پیف‌پاف برداشتم و رفتم سروقتشون. محل زندگی جامعه زیرِ زمین بود و مدخل و مخرج کلونی‌شون سوراخی نه چندان کوچک بود. سر پیف‌چاف رو چسبوندم به دهانۀ فوق و چند ثانیه پییییییسسسسس و نشستم به نظارۀ ماحصلِ عملیات. نتیجه، صحنۀ رقّت‌انگیزی بود.شلمچۀ مسلّمی به راه افتاده بود. در کسری از ثانیه ساکنین، سرفه‌کنان و به خودپیچان به خارج کلونی هجوم می‌آوردن و روی هم تلنبار می‌شدن. همه چیز داشت از بین می‌رفت. پدرها و مادرها و فرزندها و عشق‌ها و دلدادگی‌ها. صدام‌حسین قضیه لبخند پیروزی به لب خودش را فاتح ماجرا می‌دونست. البته نسلشون از روی زمین برداشته نشد.مدتی بعد بازمانده‌ها کانالی جدید زدند و زندگی‌رو از سر گرفتن. باری اون حیاط موزاییک شد، من بزرگ شدم و خانه هم عوض شد. ولی دنیا دار مکافاته. از بهار سه سال پیش به ناگاه حساسیت بهاری من به صورت التهاب ریه‌ها و سرفه‌های گاه و بی‌گاه ظهور کرد،یه کاره. همون 3 سال پیش یه شب که دراز کشیده بودم، ساعت هم دقیقاً 2.30 بامداد در نظر بگیر شما، یهو سرفه‌ام گرفت و نفسم بند اومد. دیگه نمی‌تونستم نفس بکشم. حتی مامان و بابارو هم نمی‌تونستم صدا کنم. رمقی هم نمونده بود. به هر سختی بود پدر و مادر قضیه خودشون‌رو بهم رسوندن. طفلی مامان، داشت خودشو می‌کشت.من؟ تقلای احمقانه‌ای برای زنده موندن داشتم. اما وقتی طول کشید و نفس برنگشت پذیرفتم. گفتم اوه، پس اینطوریه... همه چی داره تموم میشه ولی مرگ دردناکیه حقیقتاً... که یهو نفس کشیدم و برگشتم به زندگی... در اوج ناباوری! برای کسایی که تجربه مردن رو ندارن ولی هی قُپی میان که نمی‌ترسن و این داستانا باید بگم که مردن وحشتناکه. جون دادن زجرآوره. بترسن از این به بعد لطفاً. اینکه این اتفاق نتیجۀ اون اتفاق بوده چیزی بود که دیروز صبح که از خواب بیدار شدم بهش رسیدم. بعدشم فکر کردم که راضیم از برگشتن به زندگی یا نه که پاسخ یه چیز کاملاً خصوصیه و البته خوشحال هم شدم که اسید دم دستم نبوده اون روز که بریزم وسط زندگیشون یا حتی نفت و کبریت که آتیششون بزنم... خوب... شُکر!

/ 0 نظر / 15 بازدید