نمی‌بخشمت صبا... حالا شایدم بخشیدم!

اولین نامۀ عاشقانۀ زندگیم هرگز به دستم نرسید! کلاس دوم راهنمایی بودم. یک بچه‌اردک زشت نوجوان! تابستون بود. بعد امتحانا امون ندادم. چشمۀ ورزش‌طلبیم جوشید و بلافاصله کلاس بسکتبال و تکواندو ثبت‌نام کردم.با صبا و یه دختر دیگه که اسمش یادم نیست.البته فقط بسکتبال‌و با اینا بودم. تکواندو‌ رو تنها بودم.یادمه با مامانم رفتیم لباس مخصوصشو خریدیم.با کمربند بی‌ارزش سفید رنگ.لباسه اسم خاصی داره؟ تکواندو کارای گرامی اگه داره شرمنده یادم نیست. جلسۀ اول که با مامانم وارد باشگاه شدیم گرخیدم.جو، عجیب پسر‌طور بود.لنگ و مشت و لگدا رو هوا بود و داد و فریادها اکو می‌شد.استادمون اصن واسه خودش مردی بود. الان که نگاه می‌کنم به گذشته، روحیۀ اون‌موقع‌های خودمو درک نمی‌کنم. فک کنم سرکشی‌ِ بلوغم از اون راه بیرون زده بود وگرنه صلح‌طلبیِ بعضاً بیچاره‌وار الانم کجا و جدل‌خواهی اون‌موقع‌هام کجا. ولی کم نیاوردم. فرم‌هارو خوب یاد می‌گرفتم و هی تشویق می‌شدم. انعطاف بدنیم از همون خوب بود.سر کلاسای ورزش دبیرستان و دانشگاه هم رکورد دراز و نشست همیشه دست خودم بود. به بدو بدو که می‌رسید نفس کم میاوردم و به هنّ و هن می‌افتادم.بارفیکس‌ هم قسمت ناامید کننده‌ای بود. مچ‌اندازی هم... هه هه! فقط یادمه استاد تکواندو هر از گاهی ملت‌رو به پشت می‌خوابوند روی زمین و  جفت‌پا می‌رفت وامیستاد روی شکم جماعت ولی هر بار که به من می‌رسید با یه پا سفتی شکم منو بررسی می‌کرد و مهربانانه بی‌خیال من می‌شد و منو رد می‌کرد می‌رفت سراغ بعدی.باری رنگ کمربند کلاس تکواندو از زردِ طفلک هرگز فراتر نرفت و با شروع ماه مهربان مهر، لباس‌ها به چمدان قرمزِ خاطره‌ها انتقال یافت که مادر ماجرا هم یکی دو باری در طی این سالها پیشنهادی مبنی بر دور انداختنشون داد که با پاسخ منفیِ این‌جانب مواجه شد که بابا یادگاریه و نشون نسل بعد میدیم و میگیم ببینین پریسا کی بوده و این حرفا! کلاس بسکتبال ولی جونداتر برگزار می‌شد. اساساً شور و نشاط بیشتری داشت. مخصوصاً که با رفیق صمیمی اون‌دوره‌ها که همین صبا باشه جمعمون جور بود. روزی صبا اومد یه کاره گفت "یکی یه چیزی داد به تو بدم منم پاره‌اش کردم!" وا! فی‌الواقع دوزاریِ در بندِ آپ سوگی و آپ چاگیِ من هیچ رقمه نیفتاد تا دو سه جلسۀ بعدش که اومد گفت مورد آشنای اینا بوده و رفته به این گفته اینو بده به اون و اینِ اون هرگز به من نرسیده چون کار بدی بوده و پس تکلیفِ نجابت و پاکدامنی چی میشده و از این شِرها! حقیقتاً کلیۀ ماجرا به تازگی یهو یادم افتاده و ریز ماجرا زیر خاکستر ابهام زمان دفنه.شخص مورد رو که حتی اسمش‌رو هم نفهمیدم هرگز ندیدم و اولین عاشقِ دلخستۀ من که خدا میدونه چرا هرگز رخ نشون نداد شد یه سوال به لحاظ ظاهری حداقل. صبارو از یک سال به بعدش که به دبیرستان‌های مختلف رفتیم دیگه ندیدم. واقعیتش اگه صبا امانت‌دار خوبی بود هم اتفاق خاصی نمی‌افتاد.یعنی خدا میدونه که چی می‌شد ولی قطعاً نه دوام داشت نه عاقبت. نهایتش این بود که الان تو فیص‌بوک همدیگه‌رو یافته بودیم و به حماقت اون دوره شاید می‌خندیدیم و مرامی لایک می‌زدیم به سر و روی مرسولات مجازی همدیگه. ولی خدایی حقم بود حتی اگه نویسنده‌اش رو نمی‌دیدم یه بار می‌خوندمش؛نامۀ عاشقانۀ دوران حماقت نوجوونی‌رو که هرگز به دستم نرسید!

/ 0 نظر / 15 بازدید