ف یک دختر است!

من و "ف" حدود 12 سال پیش تو کلاس زبان یه آموزشگاه با هم آشنا شدیم. اون موقع اون آموزشگاه اسم در کرده بود یا چی برای من اون ور شهر محسوب می‌شد. هِلک و هِلِک می‌کوبیدم و با مامان یه آژانس می‌گرفتم و می‌رفتیم و من دم آموزشگاه پیاده می‌شدم و مامان با همون آژانس برمی‌گشت.بعدِ حدود 2 ساعت دوباره یه آژانس می‌گرفت میومد دنبالم.من یه 13 سالۀ بی‌دست و پا بودم که عرضۀ تاکسی گرفتن هم نداشتم حتی.جدا از هزینه‌ها و الخ یکی از بزرگترین شرمساری‌هام در قبال مادرم همین کشوندن‌هاش از این ورِ شهر به اون ور شهر بود اونم دو بار در روز و میانگین 3 روز در هفته.این بچه‌بازی‌های خجالت‌آور من با این شدت شاید 1 سال ادامه پیدا کرد. بعدترها شدتش به آژانس گرفتن من به تنهایی در مسیر رفت کاهش پیدا کرد و بعدتر‌ها یاد گرفتم تاکسی سوار بشم.البته مامانِ من هم ظاهراً به بزرگ شدن دخترش رغبتی نداشت چون در این باب تشویق خاصی یادم نمیاد.کلاس زبان من بعد تایم مدرسه بود و معمولاً هم وقتی تموم می‌شد هوا رو به تاریکی نهاده بود یا داشت می‌نهاد.این تاریکی هوا هم با حس اینکه "ای وای؛تو این تاریکی من این ور شهرم و خونمون اون ور شهر" خوفی به آدم تزریق می‌کرد که خود به خود روند استقلال یافتنِ آمد و شدِ انسان‌رو به تاخیر می‌انداخت. یادمه بار سوم یا چهارم تاکسی سوار شدن بود که سوار یه پیکان سفید که رسماً تاکسی هم نبود شدم.یه خانوم پیر هم کنار من بود و یه آقای خیلی جوون بغل دست راننده نشسته بود.بعد یه مدت کوتاه اینا پیاده شدن و آقای راننده که یه مرد 45 ساله بود شاید،کرایۀ اینارو حساب کرد و واسه اون خانوم پیر دعایی مفصل‌تر از یه "به سلامتِ" ساده کرد یه چی تو مایه‌های برو به خوشی و اینا.بعد من با خودم گفتم "اوه؛چه مرد مهربونی!" بعدش هم من تنها مسافر بودم که این راه افتاد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن.خزعبلات تهوع‌آور. مرتیکۀ کثافت! گفتم نگه داره و پیاده شدم.بدون کرایه.اون جای شلوغ شهر این یه مسیری‌و بوق‌بوق‌کنان دنبال من اومد که یه پسره گفت خانوم مثل اینکه اون آقا کارتون داره.پسره فکر می‌کرد متوجه نیستم ولی من محلش نمیذاشتم.یارو خیلی پررو بود تا اینکه رفت. و من وایسادم جایی که بلد نبودم از اون جا تاکسی بگیرم و هوا تاریک بود و حس "مردها موجودات آشغالی هستن" شروع کرده بود در درون من جوونه زدن و خونه دور بود و من مستاصل بودم و دلم شدیداً مامانمو می‌خواست.باری به هر تقدیر رسیدم خونه و نتیجه این شد که همیشه مدتها در انتظار تاکسی خط‌دار به افق خیره می‌شدم.بله من هم متوجه شدم که چقدر از موضوع که ف بود دور شدیم.ف از من 15 ماه بزرگتر بود.رشتۀ هر دو مون ریاضی‌فیزیک بود و هر دو‌مون تو یه سنی بود که از لحاظ ظاهری در اوج نبودیم حداقل.من که اساساً دوران بلوغم بود و معلوم‌الحال. حالا رو نبینین که تبدیل به داف شدیم با دماغ‌هایی رو به ملکوت! خونۀ ف‌اینا به قدری نزدیک بود به آموزشگاه که پیاده می‌رفت و می‌اومد.ترم اول تابستون بود.در طول ترم صمیمی‌تر شدیم و آخرش شمارۀ خونشون‌رو داد که موقع ثبت‌نام ترم بعد با هم هماهنگ کنیم.و من بهش زنگ زدم و ثبت‌نام کردیم و همینجوری صمیمی‌تر و صمیمی‌تر شدیم و نکات مشترک بیشتر و بیشتر.اولین نکتۀ مشرک گروه آریان بود که ساعت‌ها در موردشون حرف می‌زدیم و حال می‌کردیم.من در مورد ویولونیستِ قضیه و ف در مورد "نینِف"، تنظیم‌کننده و کیبوردیستِ قضیه.نوجوان بودیم و جاهل و خجالت‌آور.خرده نگیرید ولی از حق نگذریم اون بند هم اون روزها هم تو اوج بود،هم تو بورس و هم تو چشم.در اون دورۀ چند ساله با بزرگ‌تر شدن ما تو اون آموزشگاه اتفاق زیاد افتاد.اصلاً بِیس خیلی از ماجراها بود.حدود بعد 4 سال ف معماری قبول شد و یک سال بعدش من هم. و با شروع دانشگاه عطای کلاس زبان رفتن‌رو به لقاش بخشیدیم.تبدیل به دختر‌های جوانی شده بودیم که یه چیزایی درونمون شعله می‌کشید.-حذف؛اطلاعات،زیادی غیرلازم بود- بعد هم کلاس‌های مشترک نرم‌افزار مربوط به رشته‌مون‌ شروع شد و بعدها هم دوباره کلاس زبان که از قضا این دفعه این‌ور شهر بود و ف می‌کوبید می‌اومد.البته ف کلاً محل کارش هم این ور شهره و معتقده آدم باید بکوبه بیاد برای پیشرفت و ترقی.برعکس من که معتقدم پیشرفت و ترقی بهتره نزدیک آدم باشه که به کوبش خیلی نیازی نباشه.من دانشگاه دورۀ کاردانی‌ام هم اون سمت شهر بود.و یکی دیگه از بزرگترین عذاب‌وجدان‌های زندگی‌ام این بار در مقابل پدرم بود که من رو می‌برد و زنگ میزدم می‌اومد دنبالم.اساساً دیگه این بار مشکل تاکسی و استقلال و تاریکی هوا نبود بلکه صرفاً واگرایی سلولهای تحتانی من بود.البته اون موقع وجدانم درد نمی‌کرد الان که فکر می‌کنم از بابام خجالت می‌کشم که یک سال بعدش البته گواهینامه گرفتم و شرّم رو کم کردم. -مامان،بابا مرسی که منو این‌همه بردین و آوردین،بوس- از قضای روزگار دانشگاه دورۀ کارشناسی‌ام هم با ماشین یه مسیر  10 دقیقه‌ای بود و دانشگاه دورۀ ارشد که البته فعلاً در مرحلۀ انتخاب واحده 3 دقیقه نهایتاً! فکر کنم این‌جوری پیش بره با دانشگاه دورۀ دکتری دیوار به دیوار شیم.دوباره بپردازیم به ف.هی سر موضوع درمیره.چند روز پیش یه اتفاق کوتاه خوب که نتیجۀ یه پروسۀ چندین ساله بود برام افتاد.آدرنالین به وضوح 100 برابر همیشه داشت ترشح میشد و هیجان بسی زیاد بود.همون روز با ف قرار داشتم.قبل اینکه بهش برسم کلیت ماجرا تلفنی گزارش شد و وقتی ف نشست تو ماشینم همینجوری که داشتم راجع به موضوع حرف میزدم و توضیح میدادم به جای هر فیدبک و جوابی قیافه‌اش D:طور شد وتوجه منو به یک فروند خودروی مشکی جلب کرد.قاعدتاً من تو باغ نبودم و البته ارائۀ هیجاناتم هم نصفه مونده بود ولی ناچاراً بقیۀ حواسم به لایی کشیدن و فرار از دست خودروی مذکور معطوف شد که همه‌اش بی‌نتیجه بود.لامصب سپر جلوییش‌رو چسبونده بود به سپر عقب و کم نمی‌آورد.توی ایران دختر که باشی باید تکنیکِ فرار بلد باشی.بلد هم نباشی کم‌کم یاد می‌گیری.همۀ دختر‌ها هم معمولاً فن‌های مخصوص خودشون‌رو در این زمینه می‌زنن. باری ما دیدیم همه‌اش داریم گاز می‌دیم اینو جا بذاریم.جا نمی‌مونه که هیچ کم مونده از ما جلوتر هم بزنه! اخم کردن و نشون دادن بی‌اعصابی هم کاری رو از پیش نبرد.نتیجۀ شور این شد که شب شد؛ نگه داریم ببینیم چی می‌گه اصن.یارو پیاده شد و اومد شروع کرد به لاسیدن.قیافۀ مارو هر کی میدید می‌گرخید ولی وقتی شماره خواست و ما جواب منفی دادیم فکر می‌کنین عکس‌العمل طرف چی بود؟ رفت؟ گفت باشه؟ گفت پس من شماره میدم؟ نه! اشتباهه. وسط خیابون شروع کرد پاهاشو کوبیدن رو زمین و لوس‌بازی درآوردن.خوانندۀ این وبلاگ بوده باشین حتماً مطلعین چقدر نویسنده دم از تشخص زده و در تمجید از شخصیت‌ چه سخنرانی‌ها رانده.بنابراین در مقابل این حرکت چهرۀ من دیدنی بود! چشمهام گرد شده بود و خشکم زده بود.گفتم:"وا! آقا این حرکات چیه وسط خیابون،خجالت بکـــــش!" و با هزار بدبختی طرف‌رو ردش کردیم رفت.اینارو گفتم که یادم باشه این دفعه تو اوج هیجانم ف رو ببرم کافی‌شاپ؛یه میز تو کنج پیدا کنم بنشونمش پشت به فضای کافی‌شاپ و باقی قصه.گذشته از شوخی این پست تقدیم میشه به ف برای همۀ حمایتهاش و محبت‌هاش و نصیحت‌هاش در طول تمام این سالها :*

/ 0 نظر / 11 بازدید