خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
فرشتۀ نجات
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
 

امروز زدیم تو گوش آخرین امتحان... در دمای منفیِ 10 درجه مثلاً... استخوان‌سوز. امتحان ساعت 12 بود. یه ربع به 12 تو ماشین نالی نشسته بودیم. استرس مستولی. از اینایی که 1 دقیقه می‌بینی فولی بعد 1 دقیقه احساس تهی از مطلب بودن بهت دست میده یه دقیقه بعدش دوباره احساس میکنی بلدم چقدر آفرین به خودم. هی 3 تا جمله حاشیه حرف می‌زدیم. یه 10 ثانیه چشمون به سوادمون بود. بعد 4 تا حاشیۀ دیگه. از اینا که "فهمیدی فلانی چی شد نالی؟ تو قبل امتحانا چه خوشگلتر میشی پری.. جریان‌و به سحر گفتی نالی؟ کاش شب و نمی‌خوابیدیم پری.فکر کن ما تو افغانستانیم، میدونی تلفظ افغانی اسمت چجوری میشه نالی؟ بعد سلفی‌بازی دم آخر و خنده تا حد مردن و از این قبیل دغدغه‌ها و ایده‌هایی که جز دم آخر امتحان عمراً به ذهن خطور نمی‌کنه" بعد دیگه شد 5 دقیقه به 12. من گفتم بریم دیگه. نالی طبعاً مخالفت کرد. اصولاً از آخرین انسانهاییه که اسطوره‌وار وارد جلسه میشه همیشه. منم همیشه غرق در هولِ اینکه خاک به سرم دیر شد. ژنتیک اینجا وارد عمل شده البته. پدر هم همینه. همیشه زودرَسه سر قرارها... کشیدم به بابام. باری گفتم نالی پس من رفتم تو بعداً بیا دیگه. بعد پیاده شدم دیدم لامصب همه جا یخ... کُپ کردم قاعدتاً. با نقطه ضعف زمستونیم مواجه بودم. بله من شدیداً دچار "یخ‌روی‌زمین‌فوبیا" هستم و الانه که بخورم زمین و یه ورم بشکنه و اینا. به هر حال کم نیاورده یاعلی گفتم و با گام‌های لرزان با هر مصیبتی بود خودمو رسوندم دم در دانشگاه. ایام کوفتی امتحانا یه جوریه که ورودی از درب اصلی دانشگاه،چی؟ نیــست! شما میری از در پشتی وارد حیاط پشتی میشی که بری زیرزمین که از اون‌جا خودتو برسونی بالای زمین که یه خاکی تو سر امتحان بکنی. بعد راه اینکه آدم از حیاطِ همکف برسه به زیرزمین چیه؟ پله! دم پله‌ها که رسیدم یه حملۀ قلبی دیگه در راه بود. پله‌ها کم‌عرض، داغون و شکسته و از همه فاجعه‌بار‌تر پوشیده از یخ! کمی نگاه کردم و همۀ شجا‌عتم‌رو یه جا گوله کردم و یه پله رفتم پایین. فاتحانه.دومی‌رو هم همینطور.آفرین بر خودم. سومی‌رو دیگه... نـَــــــــــــع، به هیچ وجهِ‌ من‌الوجوه کار من نبود. خوب شما انگار کن یه نصفه پلۀ شکسته‌رو زیر یخ و ارتفاعی که حالا‌حالاها داری تا اون پایین. پس به سانِ سُم‌طلا گیر کردم. شما میدونی ضرب‌المثلِ "نه راهِ پس دارم،نه راه پیش" کِی اختراع شد؟ خوب معلومه وقتی اولین انسانِ دچارِ "یخ‌روی‌زمین‌فوبیا" گیر کرد وسط یه راهی مشخصاً..! بعد صدای ملت داشت میومد که از عقب داشتن نزدیک می‍شدن و منی که ایستا مونده بودم چه کنم که ناگهان یک عدد بازو از سمت راست بهم تعارف شد با متحکم‌ترین لحن ممکن که:"بچسب بیا پایین!". آیا تعریف دیگه‌ای داریم برای فرشتۀ نجات؟! آیا دوس‌داشتنی‌تر از این غریبه‌های منجی داریم اصن؟! خدا قسمت همتون بکنه.امتحان هم خوب بود ضمناً.. خوش گذشت دور هم, جاتون خالی!