خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
بچۀ خوب؛ بچۀ بد
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥
 

از بازار قلمزنی اصفهان یک گلابدانی را با سینی‌اش با وسواس و هزار مصیبت و 4 دور، دورِ میدان نقش جهان گشتن بالاخره رضایت داده و ابتیاع نمودیم.کِی؟ دقیقاً 4 سالِ پیش در نوروز 88.  یک گلابدان خوشگلِ که درش وصل به بدنه باز و بسته می‌شد. کلاً یادگاری سفرها در خانۀ ما عزیز است. این گلابدان هم که سمبل اصفهان توریستی زیبایمان بود. حالا چرا بود؟ عرض می‌کنم. پریشب جایی برای شام دعوت بودیم که زن‌دایی مامان که می‌شود همسر پسرخالۀ بابا زنگ زد که خانه‌اید؟ داریم تشریف می‌آوریم عیددیدنی.پدر پاسخ داد که خیر متأسفانه. زن‌دایی مامان که می‌شود همسر پسرخالۀ بابا پرسید فردا چی؟! پدر گفت احتمالاً داریم هماهنگ می‌کنیم که فردا یک سفر تفریحی یک روزه برویم شاید نباشیم.برای شمایی که فکر می‌کنید پدر نویسنده در حال پیچاندن مخاطب آن سوی خط بود باید بگویم خیر؛اتفاقاً پدر نویسنده خیلی هم جعفرِ صادق‌وار داشت راستش را می‌گفت. اما سفر کنسل شد. چون نویسنده خودش را لوس کرد که درس دارد و والدین نویسنده که کلاً لوس بارش آورده‌اند نخواستند نویسندۀ لوس را در خانه تنها بگذارند و بنابراین سفر مالید. زندایی مامان که میشود همسر پسرخالۀ بابا ولی کم نیاورد. امروز دوباره زنگ زد که اگه سفر را نرفتید ما بعد از شام بیاییم که پدر گفت بیایید. این دایی مامان یعنی پسرخالۀ بابا 3 دختر داشت. نسرین و سعیده و فریده. نسرین را سرطان لعنتیِ دور از جان همۀ شما و عزیزانتان از ما گرفت. سعیده و فریده دوقلوها بودند. از من یک 10 سالی بزرگتر. چند سال بعد از نسرین همزمان با دو تا دوست صمیمی ازدواج کردند. یکیشان فرشاد را به دنیا آورد و چند سال بعد آن‌یکیشان مَهدی را. شایدم امیرمَهدی یا محمدمَهدی.یادم نیست. بعد از شام روی مبل نشسته بودم آماده و منتظر، خانه را نگاه می‌کردم با خودم می‌گفتم نکند این مجسۀ نازنین را فرشاد بیاید بشکند یا اگر روی فرشها چایی بریزد چه؟! زنگ در را که زدند قبل همه در چشم به هم زدنی یک نیم وجبی پرت شد داخل خانه. از اینهایی که مامانشان شال و کلاهشان می‌کند و فقط یه جفت چشم ازشان معلوم است که از آنها شرارت می‌ریزد. این مَهدی بود.پشت بند این فرشاد وارد شد خیلی آقاطور دست داد و موقر رفت گوشه‌ای نشست. اوه؛پس اینطور. اینجاشو نخونده بودم! سه دقیقۀ دیگه تو آشپزخونه مامان داشت یه سینی چای می‌ریخت من ببرم که یه صدای دلنگ‌دانگ‌طوری اومد. از آشپزخانه که اومدم ببینم چه خبره چشمم که به سینی خالی و مَهدی افتاد ته دلم خالی شد. گلابدان زیبای اصفهان داشت روی زمین قِل می‌خورد و درش هم یه گوشه‌ای افتاده بود. یعنی شکسته و افتاده بود. ای بچۀ بی‌ادب. هنوز نرسیدی که! آمدی این طرف خانه سراغ این چه‌کار؟! عصب بودم. ولی خوب بچه است. بچه را که نمیشود بست. مخصوصاً که مادرش آمد و نیشگون‌گیران بردش. کمی بعد دستمال کاغذی‌های روی میز روی هوا فر می‌خورد. کمی بعدترش کوسن‌ها روی فرشها فرود می‌آمد. خدایی پدر و مادرش معذب بودند. کمی بعد تسبیح سبز خوشگل پدر عین ملخ هلی‌کوپتر در هوا با صدای ویژ می‌چرخید. کمی بعدتر مایکروویو روشن شد و شروع به کار کرد. کاری که پدرم هرگز به این سهولت و سرعت موفق به انجام آن نشده بود. حقیقتش اعصاب من تحمل این دسته از جانوران را ندارد.سهند خودمان هم نمونۀ یک بچۀ مودب و آرام و مهربان است عادت به منش او داریم. یکی دو بار خیلی جدی به بچۀ زنجیر پاره کرده تذکر دادم شلوغی نکند.آیا کارا بود؟ مشخصاً خیر و یکی دو بار هم از فرشاد تعریف کردم که چه پسر گلی شاید که این هم خوشش بیاید آرام شود.آیا کارا بود؟ باز هم خیر. تا بالاخره رفتند. طفلک پدر و مادرش خیلی معذرت خواستند دم رفتن. بعد از آن مغموم و ناراحت در مورد گلابدان شکسته با خواهر ماجرا که تلفنی حرف می‌زدم گفت که من رسماً بدبخت شده‌ام.وا! چرا آخه؟ چون ایراد‌گیری من از رفتار این بچه و نکوهش او مصداق بارز شماتت محسوب می‌شود و جهان هستی هیچ شماتت‌کننده‌ای را بدون پاسخ کوبنده نمی‌گذارد. بنابراین کائنات، بشمر سه از خیل کودکانِ هنوز به دنیا نیامده بی‌تربیت‌ترین و زلزله‌ترینِ آنها را جدا کرده و برای من کنار گذاشته‌اند تا به وقتش تحویل من و پدرش بدهند. چون پشت سر این بچه گفته‌ام بی‌تربیت و نگفته‌ام مرسی که در انجام پروسۀ ویرانی خانۀ ما کوتاهی نکرده‌ای؛یک جایزه طلبت! آیا کائنات در مورد تشویق و تعریف من از فرشاد و در نتیجه جدا کردن یک بچۀ خوب و خوشگل و مودب نظری ندارد؟ یا اصلاً پدرش چه گناهی کرده؟ آیا او هم شماتت کرده؟ و اگر نکرده واقعاً پس چه؟! کائنات عزیز! کلاً می‌گویم. خواهشاً کوتاه بیا این یک بار را.راستی! متوجه شدید که؟! مامان من دخترِ دخترخالۀ پدرم است!