خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
نالی!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
 

_پریسا یادته روز اول دانشگاه که همدیگه‌رو دیدیم؟
+تو میدونستی من تو وبلاگم یه پست نوشتم راجع به تو؟!
.
.
.
مکالمۀ فوق وقتی صورت گرفت که از فست‌فود نزدیک دانشگاه ساندویچ گرفته بودیم و برگشته بودیم دانشگاه نشسته بودیم تو یه کلاس خالی کمر بسته بودیم به جدا کردن کاهوهای داستان که بعدش بزنیم تو گوشِ گرسنگیمون تا کلاس بعدی شروع بشه. نالی داشت غر میزد که با کاهوها مشکلی نداشته و من باعث شدم که اون هم بدبین بشه به کاهوها. البته به نظر من این از بدبینی‌های مفیده. از من به شما نصیحت. همیشه به کاهوهایی که خودتون نظارتی به شستنش ندارین بدبین باشین. شما میدونین یه عده دانشمند استخدام شدن و تحقیق کردن راجع به متوسط تعداد سرسام‌آور حشراتی که انسان در طول سال میل می‌کنه؟ نه؟ اصلاً فکر کردین نقش اصلیِ این ماجرا به عهدۀ کیه؟! چشم‌بسته میگم کاهوهای فست‌فودی و غیرفست‌فودی... سالادی مثلاً! از اصل مطلب دور نشیم. خلاصه مکالمۀ فوق یادم انداخت همچین پستی نوشته بودم که شاید آخر ترم هواش کنم:

روز اول دانشگاه بود.سه تا کلاس داشتم هشت تا ده؛ ده تا دوازده و 12 تا 2 .آره این آخری عددی شد.حالا خیلی لزومی هم به حروفی کردنش نیست. از دوران کارشناسی یه داغ خجالت‌آوری پشت دستم بود. اونم مربوط به روزی بود که اولین کلاس‌رو رفتم؛نشستم؛احدی نیومد؛استاد اومد یه نگا از دم در کرد ولی وارد نشد؛من پا شدم و برگشتم خونه.حالا مسخره کردن نداره که اون لبخندِ بی‌معنی رو پهن کردین روی دک و دهنتون.دوران کاردانی سخت‌گیری عجیبی داشتن رو حضور غیاب.از همون جلسۀ اول.پدرمون‌رو مشخصاً خارج می‌کردن.ما هم ساده،فکر می‌کردیم دانشگاه آزاد هم برنامه همینه.نگو برنامه گشادیه.اینه که روال دستم اومد و کلاس 8 صبح‌رو پیچوندم.گفتم بیشتر از این شرمندۀ خودم نشم.کلاس 10‌رو گفتم بذار برم.هم امور مالی کار دارم هم از دم در کلاس یه سر و گوشی آب میدم.اگه جنبده‌ای از عالم جویای علم و دانش حضور به هم رسونده بود منم بهش می‌پیوندم.اگه نه هم که چرا اصلاً برم بشینم خودمو مضحکۀ عام و خاص کنم.رفتم که سمت کلاس دیدم کلی انسان منتظر استادن.بنا بر تصمیم از قبل گرفته شده داخل شدم.ورودم با لبخند به دختر سانتی‌مانتال که ردیف اول سمت میز استاد نشسته بود مورد استقبال واقع شد.لبخند با لبخند پاسخ داده شد.اصولاً اگه بخوام راجع به دیگران نظر بدم آنالیزِ صورت گرفته از روی ظاهر افراد ارائه خواهد شد که عملاً مأیوس‌کننده‌است و مثل همیشه زمان لازمه دیگه.چند دقیقه بعد دخمل مذکور از جاش بلند شد و اومد دو ردیف عقب‌تر نشست همردیف با من ولی اون سمت کلاس.یکی دو تا لبخند دیگه هم در این اثنا با برگردون صورتش به طرف من در این سکوت رد و بدل شد که دیگه یه سوال ازش پرسیدم و جواب گرفتم و در جواب سوال بعدی راجع به تشکیل کلاس قبلی بلند شد و اومد و کنارم نشست و بعد...
.
.
.
.


پانوشت: این نوشته‌رو امشب پست نمی‌کنم میذارم واسه آخر ترم و گزارش کلی از روند این آغاز



دو تا عکس هر دو مربوط به همون روز اول دانشگاست. اگه این پست‌رو همون روز هوا نکردم و موند واسه امشب شک داشتم به ادامۀ این شروع. ولی خوب... واقعیتش اینه که الآن نالی بدون اغراق از بهترین دوستای زندگیمه و از دلایل شکر‌گزاریِ پروردگار متعال.. عمیقاً خوشحالم که هست. از رازهامون باخبریم و یک دنیا هیستوری و خاطره ایجاد کردیم با هم. کلی خندیدیم... هزار الله و اکبر... البته از همون اولشم معلوم بود.. شما مگه میتونی بعد از یه ربع، بیست دقیقه که یه غریبه‌رو دیدی اینقدر باهاش صمیمی شی که خیلی جدی رنگ سبزِ شورتِ باکلاس‌ترین پسرِ حاضر در کلاس‌و به بوتۀ نقد و چالش بکشی؟! و نظریه‌پردازی کنی که رنگ شورت آقایون فقط باید مشکی و طوسی و سفید و این مایه‌ها باشه و آیا سبز آخه برادرِ من؟؟ واقعاً سبز؟؟! یادته نالی؟ نیشخند

پس‌نوشت: از اونجا که اسم دوستمون تابلوئه صلاح دیدیم به همون نالی که خودمون صداش می‌کنیم مخففش کنیم. ما میگیم نالی شمام بگو نالی! :)