خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
پیمان زخم شلاق را به تن خرید ولی پیمانش را نشکست!
نویسنده : پریسا - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧
 



تحملم تمام شده است.دیگر از رفتن و تنهایی و غربت نمیترسم.حالا اما ترسم از چیزهای دیگریست.از خودم؛که می‌خواهم معرکه را خالی کنم.که دست خالی‌ام.که حتی عکس یک کبودی ناشی از باتوم را ندارم که فردا روزی نشان سهند و سلوا بدهم و بگویم خیلی زیاد هم خنثی نبوده‌ام.نهایت کاری که از دستم بر‌می‌آمد را انجام دادم و نتیجه نگرفتم و رفتم.که روزی اگر بخواهم به یک ایران آزاد بازگردم با چه رویی باید در چشمان کسانی که ماندند و تاب آوردند و هزینه دادند نگاه کنم؟! من دست خالی‌ام و بلاتکلیف و بی‌صبر و قرار.چیزی که روز به روز در وجودم بیشتر می‌شود احساس نفرت است و انزجار.از مرگ نمی‌ترسم.در راه آزادی از یک مرگ دور از دسترسشان نمی‌ترسم.مثل ندا و سهراب و محمد مختاری و بقیه.اما انکار نمی‌کنم ترس دارم از اینکه به چنگشان بیفتم.من دارم دست و پا می‌زنم میان یک عالمه نهیب و دودلی برو و بمان.حالم این روزها بد است.بدتر از همیشه...