خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
"سالی"
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

شغل مورد نظرم از بچگی وقتی ازم من‌پرسیدن می‌خوای چیکاره بشی؟ دامپزشکی بود..! این یعنی از همون عنفوان طفولیت عاشق انواع و اقسام جک و جونور بودم.هرچند تو عوالم بچگی اطلاع نداشتم که غالب حیوونایی که دامپزشکای عزیز جامعۀ ما باهاشون سروکار دارن غیر از سگ و گربه و سایر جانداران کوچولوی گوگولی‌مگولیه.خوشبختانه علاقه‌ام به قسمت بند‌پایان از کل جانداران، بیشتر از چند ماه طول نکشید و عشفم به سوسکها و عنکبوتهایی که توسط دمپایی مامان یا بابا جونشونو از دست می‌دادن و به وسیلۀ اینجانب طی مراسم خاصی در حزن و اندوه فراوان در باعچۀ خونه به خاک سپرده من‌شدن، جاشو به چندشی عظیم داد.ولی کماکان با وجود همۀ لعن و نفرین و غرغرهای اطرافیان در اولین فرصتی که دست می‌داد به پرورش جوجه‌ها و گربه‌های بی‌شماری اقدام میکردم.اون بچگی‌ها هی گریه و التماش میکردم تا تابستونا 2 تا جوجه بگیرم و فردا پس‌فرداش زرتی بیفتن بمیرن ولی بزرگتر که شدم از اونجا که مامان عمراً راضی نمیشد خودم می‌گرفتم می‌بردم خونه که مامان یکی‌دو روز غرغر میکرد،یکی دو روز بی‌تفاوت بود،یکی دو روز علاقه نشون میداد و نهایتاً یک هفتۀ بعد یا زرتی می‌افتادن میمردن یا به وسیلۀ گربه‌های خاک‌برسر به قتل میرسیدن.این عملِ در عملِ انجام شده قرار دادنِ مامان تا به تدریج راضی شدنش، شده بود یه تکتیک برای پریساخانوم در جهت نگهداری از حیوانات خانگی. جدا از گربه و جوجه بنده به سگهای کوچولی بانمک هم علاقۀ وافری داشتم و در برخورد با اونا تو خیابون در بغل دخترپسرهای جینگول عکس‌العملهای زیرپوستی شدیدی از خودم بروز میدادم.ولی از همون ابتدا مامان‌خانوم ما جوری نشون میداد که یعنی محاله راضی به هاپو بشه.این هاپو هم که دوتا جوجه500 تومنی نبود که بشه از دوتا خیابون پایین‌تر خرید.هم گرون بود و هم بلدِ سگ‌شناس می‌طلبید.تا این که به این سن رسیدیم و شدیم 23ساله و....ماهم یه روز رفتیم و به اُمید تکنیکمون یه هاپوی "سالی"نامِ 70 روزه از نژاد تریر ابتیاع فرمودیم.خلاصه کل مسیرو تو ماشین سالی جلو نشسته بود.وقتی رسیدم خوشبختانه بابا دم در بود و وقتی صداش کردم و پنجرۀ ماشینو پایین دادم،کله‌اش‌رو کرد تو ماشین و تا نگاهش به موجود کوچولو موچولویی افتاد که مابین در و صندلی بود خندید.تابلو بود خوشش اومده ولی بندو به طور کامل آب نداد و خواهش من مبنی بر حمایتش از ما در برابر مامان‌رو رد کرد و بعد رفت خونه و مامان‌رو صداش کرد.من هم سالی به بغل پیاده شدم و منتظر شدیم تا ببینیم چی پیش مییاد.چند لحظه بعد مامان در چارچوب در ظاهر شد و بعد از اینکه کمی نگاهمون کرد با قاطعیتی مثال‌زدنی اعلام کرد که به هیچ عنوان اون سگ حق ورود به خونمون‌رو نداره.من هم البته خودمو کامل نباختم و چون خونۀ خواهری با خونۀ ما فقط یه خونه فاصله داره به طرف خونشون به راه افتادم.در بدو ورودم به خونشون ابندا خواهرزادۀ شمارۀ 1 یعنی سلوا خانومِ 10 ساله که تا حدودی هم از قبل از ماجرا باخبر بود،و به دنبال اون آقا سهندِ3/5 ساله که خواهرزادۀ شمارۀ2 باشن با جیغ و داد به سمتمون دویدن.شخص خواهری در طبقۀ بالا مشغول تمیزکاری بود که تا نگاهش به ما 4تا افتاد فقط گفت بیچاره مامان!!! هرچند من نفهمیدم که چه ربطی داره.. خلاصه خواهری که همانا اسم شریفشون فریبا خانوم می‌‌باشه یه جعبۀ بزرگ پلاستیکی و یه زیرانداز نرم به اندازه بهمون داد و سالی در پارکینگ خونۀ اونها سکنی گُزید.شبش که خونۀ خودمون بودم بهم زنگ زدن که پاشو بیا سورپرایز داریم و وقتی رفتم دیدم بابا یه باکسِ بزرگ خوشگل واسۀ سالی خریده.وقتی برگشتم خونمون و با صدای رسا از بابا قدردانی لازم‌رو به عمل آوردم دیدم بابا با اشارۀ چشم و ابرو به مامانِ از همه جا بی‌خبر میگه:نه بابا.. امانته..!! القصه.. سرتونو درد نیارم.. الآن حدود 10 روزه سالی خونۀ اوناس و محل بازیش پارکینگ و حیاط خونشونه.منم همش بین خونمون و خونشون در رفت‌و‌آمدم.. البته یه بارم که با خونواده و خاله‌ام‌اینها بردیمش بیرون،ماشین گشت امنیت اخلاقی زحمت کشیدن و جلوی پامون ترمز کردن و برادر عزیز پلیس تذکرات لازم‌رو مبنی بر اینکه دیگه سگ بیرون نبریم بهمون دادن که ظاهراَ چون با خونواده بودیم و سالی بغل پسرخالۀ 12ساله‌ام بوده زیاد کاریمون نداشتن وگرنه اگه تنها میبودم هم خودمو می‌بردن هم سالی‌رو!!!! مامان بیشتر نگران در و همسایه علی‌الخصوص همسایۀ روبروییِ فریباایناس که خواستگار بودن و ما بهشون جواب منفی دادیم که ممکنه اگه ببینن و بفهمن خیلی خوشحال بشن که با همچین دختر سگ‌بازی که باید الآن بچه به بغل می‌بود وصلت نکردن.باباهم نگرانی‌های کلّی مشابهی داره.خود سالی هم که بزرگ کردنش عین بزرگ کردن یه بچه می‌مونه دردسرهای خاص خودشو داره.نمیدونم... شاید فروختمش...