خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
نقطه، سر خط!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٦
 

امروز یک بازۀ 5 سالۀ عمر من تموم شد. به واقع آخرین بازۀ 5 ساله. 5 سالۀ پُر زندگی من. 5 سالِ پُرهیجان زندگی من. 5 سالِ پرداستان. 5 سالی که منو به دنیا و زندگی وصل کرد و در طول باخت‌ها و زاری‌ها منبع قوی و نیرومند امید بود. حقیقتش از همون شروع داستان، بحثِ این طور تموم شدنش مطرح بود. اما چون در طی این سالها هیچ‌وقت عملی نشده بود فکر می‌کردم زرِ مفته و دیگه هرگز روش حساب نمی‌کردم. این داستان، زیباترین و دوس‌داشتنی‌ترین داستان زندگی من، در اوجش تموم شد. وقتی که انتظارشو نداشتم. وقتی تموم شد که روی قله‌ای بودم که قرار بود هیچ‌وقت نتونم فتحش کنم اما همین که رسیدم اون بالا پرت شدم پایین. از چند روز پیش خیلی کنجکاو بودم ببینم خدا برای این روزی که حتی تصورش چند سال پیش برای من خودِ خودِ مرگ بود چه سناریویی نوشته و خوب... نخواست که من ببینم این پایان‌رو.طبق یه برنامۀ حساب‌شدۀ از پیش تعیین شده من صحنه‌هایی رو که می‌تونست قلبم رو مچاله و له کنه ندیدم. هر چند می‌خواستم حس کنم این دردرو. همینطور شوم و بدفرجام بودن همۀ ماجراهایی که خدا با حکمتش از من دور کرد، من با همۀ وجودم می‌خواستم لمس کنم.با همۀ بلاهتم می‌خواستم. می‌خواستم.ولی خوب... این قصه هم به سر رسید.من الان خوب نیستم. پتانسیل زانو زدن و در حد مرگ زار زدن رو دارم. ولی... زندگی تازه شروع شده... الکی.. مثلاً.. انشاءالله!

پ ن: آهنگِ "کابوسِ" بلک‌کتز یا "پیچکِ" ندای آکادمی‌رو هم می‌تونین بزنین تنگش واسه تصویرسازیِ روشن‌تر!


 
 
گاهاً این خاصیته که خاصیت میاره!
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٠
 

یه واقعیتِ شاید بعضی وقتها تلخ هم اینه که جلوی یه آدمِ "معمولی"، نمیشه "خاص" بود..!


 
 
خودزنی!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٧
 

یه بار تو سریالِ شبهای برره، "شیرفرهاد" گفت: "پاشین بریم شیشه‌های خونه‌رو بیاریم پایین!"
"کیانوش" پرسید: "وااا، چرا؟؟!"
شیرفرهاد جواب داد: "در اعتراض به وضع موجود!"
از نگاه تو دوربین کیانوش که بگذریم خواستم بگم این خانومایی که در اعتراض به وضع موجود "لُخت" میشن هم دقیقاً منو یاد شیرفرهاد و کیفیت حرکت اعتراضیش می‌اندازن!