خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
زار و زر!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۸
 

حذف شد... با همۀ سهمگین بودن و مهلک بودن و کاری بودن و ناگهانی بودن! فقط سطرهای زیر می‌مونه برای خودم به عنوان یه یادگاری از حال و روز تلخ اون روز تلخ!

که هنورم ناباورانه از خدا می‌پرسم: "وا؟ جدی جدی؟ بعد از این همه سال؟ که چی؟ شروعش از بهر چی بود که چی دلیل این پایان باشه؟" که بپرسم "خدایا دو روز قبل نوروز یادته؟ من کجا بودم؟ چیکار می‌کردم؟ که حالم احسن‌الحال بود تو کل این 5 سال؟؟" که بپرسم:"شوخیت گرفته؟" که بگم:" اگه جدیه ضربۀ مهلکیه، وقتیه که اصلاً انتظارِ این پایان‌رو نداشتم.تیرِ خلاصه".
حجم اتفاق خیلی وسیع‌تر و تراژدیک‌تر از احساس الانِ منه.الانِ داغِ شوکّۀ من...


 
 
عسل
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩
 

یک "هـــــاااانِ؟؟" پراسترس و پریشون پررنگ‌ترین تصویر از هنر بازیگریِ "عسل بدیعی" بود که در همۀ این سالها در ذهنم نقش بسته و ماندگار شده! تو فیلم دستهای آلوده ساک طلاها به دست داشت فرار می‌کرد که یکی که گمونم ابوالفضل پورعرب بود با ماشین رسید و صداش کرد و این در بی‌درنگ‌ترین واکنش برگشت گفت: "هااان؟"...
حالا اینکه از یه بازیگر چرا باید همچین تصویری تو ذهن من بمونه نیازمند استخدام چند تا دانشمند و بررسی عمیق و دقیق این موضوعه!
"عسل بدیعی" رفت... قاعدتاً در اوج ناباوری. دختری عموماً رنگ‌پریده و بی‌حال با چشمهای زیبا! شوک دیگر مرگش "جانیار" بود.. پسرش! به پدری فربیرز عرب‌نیا که خیلی جنایت‌بار تو مراسم تشییع مادرش مجبورش کردن بره پشت میکروفن و برای مردم حرف بزنه.
عسل بدیعی رفت که بدونیم میشه خیلی زود رفت... یک زودِ جاودانه!


 
 
بچۀ خوب؛ بچۀ بد
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥
 

از بازار قلمزنی اصفهان یک گلابدانی را با سینی‌اش با وسواس و هزار مصیبت و 4 دور، دورِ میدان نقش جهان گشتن بالاخره رضایت داده و ابتیاع نمودیم.کِی؟ دقیقاً 4 سالِ پیش در نوروز 88.  یک گلابدان خوشگلِ که درش وصل به بدنه باز و بسته می‌شد. کلاً یادگاری سفرها در خانۀ ما عزیز است. این گلابدان هم که سمبل اصفهان توریستی زیبایمان بود. حالا چرا بود؟ عرض می‌کنم. پریشب جایی برای شام دعوت بودیم که زن‌دایی مامان که می‌شود همسر پسرخالۀ بابا زنگ زد که خانه‌اید؟ داریم تشریف می‌آوریم عیددیدنی.پدر پاسخ داد که خیر متأسفانه. زن‌دایی مامان که می‌شود همسر پسرخالۀ بابا پرسید فردا چی؟! پدر گفت احتمالاً داریم هماهنگ می‌کنیم که فردا یک سفر تفریحی یک روزه برویم شاید نباشیم.برای شمایی که فکر می‌کنید پدر نویسنده در حال پیچاندن مخاطب آن سوی خط بود باید بگویم خیر؛اتفاقاً پدر نویسنده خیلی هم جعفرِ صادق‌وار داشت راستش را می‌گفت. اما سفر کنسل شد. چون نویسنده خودش را لوس کرد که درس دارد و والدین نویسنده که کلاً لوس بارش آورده‌اند نخواستند نویسندۀ لوس را در خانه تنها بگذارند و بنابراین سفر مالید. زندایی مامان که میشود همسر پسرخالۀ بابا ولی کم نیاورد. امروز دوباره زنگ زد که اگه سفر را نرفتید ما بعد از شام بیاییم که پدر گفت بیایید. این دایی مامان یعنی پسرخالۀ بابا 3 دختر داشت. نسرین و سعیده و فریده. نسرین را سرطان لعنتیِ دور از جان همۀ شما و عزیزانتان از ما گرفت. سعیده و فریده دوقلوها بودند. از من یک 10 سالی بزرگتر. چند سال بعد از نسرین همزمان با دو تا دوست صمیمی ازدواج کردند. یکیشان فرشاد را به دنیا آورد و چند سال بعد آن‌یکیشان مَهدی را. شایدم امیرمَهدی یا محمدمَهدی.یادم نیست. بعد از شام روی مبل نشسته بودم آماده و منتظر، خانه را نگاه می‌کردم با خودم می‌گفتم نکند این مجسۀ نازنین را فرشاد بیاید بشکند یا اگر روی فرشها چایی بریزد چه؟! زنگ در را که زدند قبل همه در چشم به هم زدنی یک نیم وجبی پرت شد داخل خانه. از اینهایی که مامانشان شال و کلاهشان می‌کند و فقط یه جفت چشم ازشان معلوم است که از آنها شرارت می‌ریزد. این مَهدی بود.پشت بند این فرشاد وارد شد خیلی آقاطور دست داد و موقر رفت گوشه‌ای نشست. اوه؛پس اینطور. اینجاشو نخونده بودم! سه دقیقۀ دیگه تو آشپزخونه مامان داشت یه سینی چای می‌ریخت من ببرم که یه صدای دلنگ‌دانگ‌طوری اومد. از آشپزخانه که اومدم ببینم چه خبره چشمم که به سینی خالی و مَهدی افتاد ته دلم خالی شد. گلابدان زیبای اصفهان داشت روی زمین قِل می‌خورد و درش هم یه گوشه‌ای افتاده بود. یعنی شکسته و افتاده بود. ای بچۀ بی‌ادب. هنوز نرسیدی که! آمدی این طرف خانه سراغ این چه‌کار؟! عصب بودم. ولی خوب بچه است. بچه را که نمیشود بست. مخصوصاً که مادرش آمد و نیشگون‌گیران بردش. کمی بعد دستمال کاغذی‌های روی میز روی هوا فر می‌خورد. کمی بعدترش کوسن‌ها روی فرشها فرود می‌آمد. خدایی پدر و مادرش معذب بودند. کمی بعد تسبیح سبز خوشگل پدر عین ملخ هلی‌کوپتر در هوا با صدای ویژ می‌چرخید. کمی بعدتر مایکروویو روشن شد و شروع به کار کرد. کاری که پدرم هرگز به این سهولت و سرعت موفق به انجام آن نشده بود. حقیقتش اعصاب من تحمل این دسته از جانوران را ندارد.سهند خودمان هم نمونۀ یک بچۀ مودب و آرام و مهربان است عادت به منش او داریم. یکی دو بار خیلی جدی به بچۀ زنجیر پاره کرده تذکر دادم شلوغی نکند.آیا کارا بود؟ مشخصاً خیر و یکی دو بار هم از فرشاد تعریف کردم که چه پسر گلی شاید که این هم خوشش بیاید آرام شود.آیا کارا بود؟ باز هم خیر. تا بالاخره رفتند. طفلک پدر و مادرش خیلی معذرت خواستند دم رفتن. بعد از آن مغموم و ناراحت در مورد گلابدان شکسته با خواهر ماجرا که تلفنی حرف می‌زدم گفت که من رسماً بدبخت شده‌ام.وا! چرا آخه؟ چون ایراد‌گیری من از رفتار این بچه و نکوهش او مصداق بارز شماتت محسوب می‌شود و جهان هستی هیچ شماتت‌کننده‌ای را بدون پاسخ کوبنده نمی‌گذارد. بنابراین کائنات، بشمر سه از خیل کودکانِ هنوز به دنیا نیامده بی‌تربیت‌ترین و زلزله‌ترینِ آنها را جدا کرده و برای من کنار گذاشته‌اند تا به وقتش تحویل من و پدرش بدهند. چون پشت سر این بچه گفته‌ام بی‌تربیت و نگفته‌ام مرسی که در انجام پروسۀ ویرانی خانۀ ما کوتاهی نکرده‌ای؛یک جایزه طلبت! آیا کائنات در مورد تشویق و تعریف من از فرشاد و در نتیجه جدا کردن یک بچۀ خوب و خوشگل و مودب نظری ندارد؟ یا اصلاً پدرش چه گناهی کرده؟ آیا او هم شماتت کرده؟ و اگر نکرده واقعاً پس چه؟! کائنات عزیز! کلاً می‌گویم. خواهشاً کوتاه بیا این یک بار را.راستی! متوجه شدید که؟! مامان من دخترِ دخترخالۀ پدرم است!


 
 
خدایا... همین حالا لطفاً :)
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥
 

معجزه چیزی غیر از "همین حالا" نیست...
"همین حالا" به دست آوردنِ آرزویی که "همین حالا" می‌خوایش!


 
 
نمی‌بخشمت صبا... حالا شایدم بخشیدم!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥
 

اولین نامۀ عاشقانۀ زندگیم هرگز به دستم نرسید! کلاس دوم راهنمایی بودم. یک بچه‌اردک زشت نوجوان! تابستون بود. بعد امتحانا امون ندادم. چشمۀ ورزش‌طلبیم جوشید و بلافاصله کلاس بسکتبال و تکواندو ثبت‌نام کردم.با صبا و یه دختر دیگه که اسمش یادم نیست.البته فقط بسکتبال‌و با اینا بودم. تکواندو‌ رو تنها بودم.یادمه با مامانم رفتیم لباس مخصوصشو خریدیم.با کمربند بی‌ارزش سفید رنگ.لباسه اسم خاصی داره؟ تکواندو کارای گرامی اگه داره شرمنده یادم نیست. جلسۀ اول که با مامانم وارد باشگاه شدیم گرخیدم.جو، عجیب پسر‌طور بود.لنگ و مشت و لگدا رو هوا بود و داد و فریادها اکو می‌شد.استادمون اصن واسه خودش مردی بود. الان که نگاه می‌کنم به گذشته، روحیۀ اون‌موقع‌های خودمو درک نمی‌کنم. فک کنم سرکشی‌ِ بلوغم از اون راه بیرون زده بود وگرنه صلح‌طلبیِ بعضاً بیچاره‌وار الانم کجا و جدل‌خواهی اون‌موقع‌هام کجا. ولی کم نیاوردم. فرم‌هارو خوب یاد می‌گرفتم و هی تشویق می‌شدم. انعطاف بدنیم از همون خوب بود.سر کلاسای ورزش دبیرستان و دانشگاه هم رکورد دراز و نشست همیشه دست خودم بود. به بدو بدو که می‌رسید نفس کم میاوردم و به هنّ و هن می‌افتادم.بارفیکس‌ هم قسمت ناامید کننده‌ای بود. مچ‌اندازی هم... هه هه! فقط یادمه استاد تکواندو هر از گاهی ملت‌رو به پشت می‌خوابوند روی زمین و  جفت‌پا می‌رفت وامیستاد روی شکم جماعت ولی هر بار که به من می‌رسید با یه پا سفتی شکم منو بررسی می‌کرد و مهربانانه بی‌خیال من می‌شد و منو رد می‌کرد می‌رفت سراغ بعدی.باری رنگ کمربند کلاس تکواندو از زردِ طفلک هرگز فراتر نرفت و با شروع ماه مهربان مهر، لباس‌ها به چمدان قرمزِ خاطره‌ها انتقال یافت که مادر ماجرا هم یکی دو باری در طی این سالها پیشنهادی مبنی بر دور انداختنشون داد که با پاسخ منفیِ این‌جانب مواجه شد که بابا یادگاریه و نشون نسل بعد میدیم و میگیم ببینین پریسا کی بوده و این حرفا! کلاس بسکتبال ولی جونداتر برگزار می‌شد. اساساً شور و نشاط بیشتری داشت. مخصوصاً که با رفیق صمیمی اون‌دوره‌ها که همین صبا باشه جمعمون جور بود. روزی صبا اومد یه کاره گفت "یکی یه چیزی داد به تو بدم منم پاره‌اش کردم!" وا! فی‌الواقع دوزاریِ در بندِ آپ سوگی و آپ چاگیِ من هیچ رقمه نیفتاد تا دو سه جلسۀ بعدش که اومد گفت مورد آشنای اینا بوده و رفته به این گفته اینو بده به اون و اینِ اون هرگز به من نرسیده چون کار بدی بوده و پس تکلیفِ نجابت و پاکدامنی چی میشده و از این شِرها! حقیقتاً کلیۀ ماجرا به تازگی یهو یادم افتاده و ریز ماجرا زیر خاکستر ابهام زمان دفنه.شخص مورد رو که حتی اسمش‌رو هم نفهمیدم هرگز ندیدم و اولین عاشقِ دلخستۀ من که خدا میدونه چرا هرگز رخ نشون نداد شد یه سوال به لحاظ ظاهری حداقل. صبارو از یک سال به بعدش که به دبیرستان‌های مختلف رفتیم دیگه ندیدم. واقعیتش اگه صبا امانت‌دار خوبی بود هم اتفاق خاصی نمی‌افتاد.یعنی خدا میدونه که چی می‌شد ولی قطعاً نه دوام داشت نه عاقبت. نهایتش این بود که الان تو فیص‌بوک همدیگه‌رو یافته بودیم و به حماقت اون دوره شاید می‌خندیدیم و مرامی لایک می‌زدیم به سر و روی مرسولات مجازی همدیگه. ولی خدایی حقم بود حتی اگه نویسنده‌اش رو نمی‌دیدم یه بار می‌خوندمش؛نامۀ عاشقانۀ دوران حماقت نوجوونی‌رو که هرگز به دستم نرسید!


 
 
البته جسارت نشه خداوندجان!
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢
 

یکی از بزرگترین افسوس‌های زندگیم اینه که این بچه شبیهِ مادرش نشد متأسفانه!