خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
تلخ مثل تحمل نبودن یک بودن
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩
 

آغاز خلقت با تراژدی پایه‌گذاری شد
اونجایی که قرار شد هر اومدنی یه رفتنی هم داشته باشه...


 
 
نالی!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
 

_پریسا یادته روز اول دانشگاه که همدیگه‌رو دیدیم؟
+تو میدونستی من تو وبلاگم یه پست نوشتم راجع به تو؟!
.
.
.
مکالمۀ فوق وقتی صورت گرفت که از فست‌فود نزدیک دانشگاه ساندویچ گرفته بودیم و برگشته بودیم دانشگاه نشسته بودیم تو یه کلاس خالی کمر بسته بودیم به جدا کردن کاهوهای داستان که بعدش بزنیم تو گوشِ گرسنگیمون تا کلاس بعدی شروع بشه. نالی داشت غر میزد که با کاهوها مشکلی نداشته و من باعث شدم که اون هم بدبین بشه به کاهوها. البته به نظر من این از بدبینی‌های مفیده. از من به شما نصیحت. همیشه به کاهوهایی که خودتون نظارتی به شستنش ندارین بدبین باشین. شما میدونین یه عده دانشمند استخدام شدن و تحقیق کردن راجع به متوسط تعداد سرسام‌آور حشراتی که انسان در طول سال میل می‌کنه؟ نه؟ اصلاً فکر کردین نقش اصلیِ این ماجرا به عهدۀ کیه؟! چشم‌بسته میگم کاهوهای فست‌فودی و غیرفست‌فودی... سالادی مثلاً! از اصل مطلب دور نشیم. خلاصه مکالمۀ فوق یادم انداخت همچین پستی نوشته بودم که شاید آخر ترم هواش کنم:

روز اول دانشگاه بود.سه تا کلاس داشتم هشت تا ده؛ ده تا دوازده و 12 تا 2 .آره این آخری عددی شد.حالا خیلی لزومی هم به حروفی کردنش نیست. از دوران کارشناسی یه داغ خجالت‌آوری پشت دستم بود. اونم مربوط به روزی بود که اولین کلاس‌رو رفتم؛نشستم؛احدی نیومد؛استاد اومد یه نگا از دم در کرد ولی وارد نشد؛من پا شدم و برگشتم خونه.حالا مسخره کردن نداره که اون لبخندِ بی‌معنی رو پهن کردین روی دک و دهنتون.دوران کاردانی سخت‌گیری عجیبی داشتن رو حضور غیاب.از همون جلسۀ اول.پدرمون‌رو مشخصاً خارج می‌کردن.ما هم ساده،فکر می‌کردیم دانشگاه آزاد هم برنامه همینه.نگو برنامه گشادیه.اینه که روال دستم اومد و کلاس 8 صبح‌رو پیچوندم.گفتم بیشتر از این شرمندۀ خودم نشم.کلاس 10‌رو گفتم بذار برم.هم امور مالی کار دارم هم از دم در کلاس یه سر و گوشی آب میدم.اگه جنبده‌ای از عالم جویای علم و دانش حضور به هم رسونده بود منم بهش می‌پیوندم.اگه نه هم که چرا اصلاً برم بشینم خودمو مضحکۀ عام و خاص کنم.رفتم که سمت کلاس دیدم کلی انسان منتظر استادن.بنا بر تصمیم از قبل گرفته شده داخل شدم.ورودم با لبخند به دختر سانتی‌مانتال که ردیف اول سمت میز استاد نشسته بود مورد استقبال واقع شد.لبخند با لبخند پاسخ داده شد.اصولاً اگه بخوام راجع به دیگران نظر بدم آنالیزِ صورت گرفته از روی ظاهر افراد ارائه خواهد شد که عملاً مأیوس‌کننده‌است و مثل همیشه زمان لازمه دیگه.چند دقیقه بعد دخمل مذکور از جاش بلند شد و اومد دو ردیف عقب‌تر نشست همردیف با من ولی اون سمت کلاس.یکی دو تا لبخند دیگه هم در این اثنا با برگردون صورتش به طرف من در این سکوت رد و بدل شد که دیگه یه سوال ازش پرسیدم و جواب گرفتم و در جواب سوال بعدی راجع به تشکیل کلاس قبلی بلند شد و اومد و کنارم نشست و بعد...
.
.
.
.


پانوشت: این نوشته‌رو امشب پست نمی‌کنم میذارم واسه آخر ترم و گزارش کلی از روند این آغاز



دو تا عکس هر دو مربوط به همون روز اول دانشگاست. اگه این پست‌رو همون روز هوا نکردم و موند واسه امشب شک داشتم به ادامۀ این شروع. ولی خوب... واقعیتش اینه که الآن نالی بدون اغراق از بهترین دوستای زندگیمه و از دلایل شکر‌گزاریِ پروردگار متعال.. عمیقاً خوشحالم که هست. از رازهامون باخبریم و یک دنیا هیستوری و خاطره ایجاد کردیم با هم. کلی خندیدیم... هزار الله و اکبر... البته از همون اولشم معلوم بود.. شما مگه میتونی بعد از یه ربع، بیست دقیقه که یه غریبه‌رو دیدی اینقدر باهاش صمیمی شی که خیلی جدی رنگ سبزِ شورتِ باکلاس‌ترین پسرِ حاضر در کلاس‌و به بوتۀ نقد و چالش بکشی؟! و نظریه‌پردازی کنی که رنگ شورت آقایون فقط باید مشکی و طوسی و سفید و این مایه‌ها باشه و آیا سبز آخه برادرِ من؟؟ واقعاً سبز؟؟! یادته نالی؟ نیشخند

پس‌نوشت: از اونجا که اسم دوستمون تابلوئه صلاح دیدیم به همون نالی که خودمون صداش می‌کنیم مخففش کنیم. ما میگیم نالی شمام بگو نالی! :)


 
 
علی‌الخصوص پیانو!
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
 

از نظر من توی کلّ هنر بازیگری هیچ چیزی به اندازۀ درآوردن ادای نوازندگی ساز، مسخره و تابلو و تصنعی نیست!


 
 
ف یک دختر است!
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
 

من و "ف" حدود 12 سال پیش تو کلاس زبان یه آموزشگاه با هم آشنا شدیم. اون موقع اون آموزشگاه اسم در کرده بود یا چی برای من اون ور شهر محسوب می‌شد. هِلک و هِلِک می‌کوبیدم و با مامان یه آژانس می‌گرفتم و می‌رفتیم و من دم آموزشگاه پیاده می‌شدم و مامان با همون آژانس برمی‌گشت.بعدِ حدود 2 ساعت دوباره یه آژانس می‌گرفت میومد دنبالم.من یه 13 سالۀ بی‌دست و پا بودم که عرضۀ تاکسی گرفتن هم نداشتم حتی.جدا از هزینه‌ها و الخ یکی از بزرگترین شرمساری‌هام در قبال مادرم همین کشوندن‌هاش از این ورِ شهر به اون ور شهر بود اونم دو بار در روز و میانگین 3 روز در هفته.این بچه‌بازی‌های خجالت‌آور من با این شدت شاید 1 سال ادامه پیدا کرد. بعدترها شدتش به آژانس گرفتن من به تنهایی در مسیر رفت کاهش پیدا کرد و بعدتر‌ها یاد گرفتم تاکسی سوار بشم.البته مامانِ من هم ظاهراً به بزرگ شدن دخترش رغبتی نداشت چون در این باب تشویق خاصی یادم نمیاد.کلاس زبان من بعد تایم مدرسه بود و معمولاً هم وقتی تموم می‌شد هوا رو به تاریکی نهاده بود یا داشت می‌نهاد.این تاریکی هوا هم با حس اینکه "ای وای؛تو این تاریکی من این ور شهرم و خونمون اون ور شهر" خوفی به آدم تزریق می‌کرد که خود به خود روند استقلال یافتنِ آمد و شدِ انسان‌رو به تاخیر می‌انداخت. یادمه بار سوم یا چهارم تاکسی سوار شدن بود که سوار یه پیکان سفید که رسماً تاکسی هم نبود شدم.یه خانوم پیر هم کنار من بود و یه آقای خیلی جوون بغل دست راننده نشسته بود.بعد یه مدت کوتاه اینا پیاده شدن و آقای راننده که یه مرد 45 ساله بود شاید،کرایۀ اینارو حساب کرد و واسه اون خانوم پیر دعایی مفصل‌تر از یه "به سلامتِ" ساده کرد یه چی تو مایه‌های برو به خوشی و اینا.بعد من با خودم گفتم "اوه؛چه مرد مهربونی!" بعدش هم من تنها مسافر بودم که این راه افتاد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن.خزعبلات تهوع‌آور. مرتیکۀ کثافت! گفتم نگه داره و پیاده شدم.بدون کرایه.اون جای شلوغ شهر این یه مسیری‌و بوق‌بوق‌کنان دنبال من اومد که یه پسره گفت خانوم مثل اینکه اون آقا کارتون داره.پسره فکر می‌کرد متوجه نیستم ولی من محلش نمیذاشتم.یارو خیلی پررو بود تا اینکه رفت. و من وایسادم جایی که بلد نبودم از اون جا تاکسی بگیرم و هوا تاریک بود و حس "مردها موجودات آشغالی هستن" شروع کرده بود در درون من جوونه زدن و خونه دور بود و من مستاصل بودم و دلم شدیداً مامانمو می‌خواست.باری به هر تقدیر رسیدم خونه و نتیجه این شد که همیشه مدتها در انتظار تاکسی خط‌دار به افق خیره می‌شدم.بله من هم متوجه شدم که چقدر از موضوع که ف بود دور شدیم.ف از من 15 ماه بزرگتر بود.رشتۀ هر دو مون ریاضی‌فیزیک بود و هر دو‌مون تو یه سنی بود که از لحاظ ظاهری در اوج نبودیم حداقل.من که اساساً دوران بلوغم بود و معلوم‌الحال. حالا رو نبینین که تبدیل به داف شدیم با دماغ‌هایی رو به ملکوت! خونۀ ف‌اینا به قدری نزدیک بود به آموزشگاه که پیاده می‌رفت و می‌اومد.ترم اول تابستون بود.در طول ترم صمیمی‌تر شدیم و آخرش شمارۀ خونشون‌رو داد که موقع ثبت‌نام ترم بعد با هم هماهنگ کنیم.و من بهش زنگ زدم و ثبت‌نام کردیم و همینجوری صمیمی‌تر و صمیمی‌تر شدیم و نکات مشترک بیشتر و بیشتر.اولین نکتۀ مشرک گروه آریان بود که ساعت‌ها در موردشون حرف می‌زدیم و حال می‌کردیم.من در مورد ویولونیستِ قضیه و ف در مورد "نینِف"، تنظیم‌کننده و کیبوردیستِ قضیه.نوجوان بودیم و جاهل و خجالت‌آور.خرده نگیرید ولی از حق نگذریم اون بند هم اون روزها هم تو اوج بود،هم تو بورس و هم تو چشم.در اون دورۀ چند ساله با بزرگ‌تر شدن ما تو اون آموزشگاه اتفاق زیاد افتاد.اصلاً بِیس خیلی از ماجراها بود.حدود بعد 4 سال ف معماری قبول شد و یک سال بعدش من هم. و با شروع دانشگاه عطای کلاس زبان رفتن‌رو به لقاش بخشیدیم.تبدیل به دختر‌های جوانی شده بودیم که یه چیزایی درونمون شعله می‌کشید.-حذف؛اطلاعات،زیادی غیرلازم بود- بعد هم کلاس‌های مشترک نرم‌افزار مربوط به رشته‌مون‌ شروع شد و بعدها هم دوباره کلاس زبان که از قضا این دفعه این‌ور شهر بود و ف می‌کوبید می‌اومد.البته ف کلاً محل کارش هم این ور شهره و معتقده آدم باید بکوبه بیاد برای پیشرفت و ترقی.برعکس من که معتقدم پیشرفت و ترقی بهتره نزدیک آدم باشه که به کوبش خیلی نیازی نباشه.من دانشگاه دورۀ کاردانی‌ام هم اون سمت شهر بود.و یکی دیگه از بزرگترین عذاب‌وجدان‌های زندگی‌ام این بار در مقابل پدرم بود که من رو می‌برد و زنگ میزدم می‌اومد دنبالم.اساساً دیگه این بار مشکل تاکسی و استقلال و تاریکی هوا نبود بلکه صرفاً واگرایی سلولهای تحتانی من بود.البته اون موقع وجدانم درد نمی‌کرد الان که فکر می‌کنم از بابام خجالت می‌کشم که یک سال بعدش البته گواهینامه گرفتم و شرّم رو کم کردم. -مامان،بابا مرسی که منو این‌همه بردین و آوردین،بوس- از قضای روزگار دانشگاه دورۀ کارشناسی‌ام هم با ماشین یه مسیر  10 دقیقه‌ای بود و دانشگاه دورۀ ارشد که البته فعلاً در مرحلۀ انتخاب واحده 3 دقیقه نهایتاً! فکر کنم این‌جوری پیش بره با دانشگاه دورۀ دکتری دیوار به دیوار شیم.دوباره بپردازیم به ف.هی سر موضوع درمیره.چند روز پیش یه اتفاق کوتاه خوب که نتیجۀ یه پروسۀ چندین ساله بود برام افتاد.آدرنالین به وضوح 100 برابر همیشه داشت ترشح میشد و هیجان بسی زیاد بود.همون روز با ف قرار داشتم.قبل اینکه بهش برسم کلیت ماجرا تلفنی گزارش شد و وقتی ف نشست تو ماشینم همینجوری که داشتم راجع به موضوع حرف میزدم و توضیح میدادم به جای هر فیدبک و جوابی قیافه‌اش D:طور شد وتوجه منو به یک فروند خودروی مشکی جلب کرد.قاعدتاً من تو باغ نبودم و البته ارائۀ هیجاناتم هم نصفه مونده بود ولی ناچاراً بقیۀ حواسم به لایی کشیدن و فرار از دست خودروی مذکور معطوف شد که همه‌اش بی‌نتیجه بود.لامصب سپر جلوییش‌رو چسبونده بود به سپر عقب و کم نمی‌آورد.توی ایران دختر که باشی باید تکنیکِ فرار بلد باشی.بلد هم نباشی کم‌کم یاد می‌گیری.همۀ دختر‌ها هم معمولاً فن‌های مخصوص خودشون‌رو در این زمینه می‌زنن. باری ما دیدیم همه‌اش داریم گاز می‌دیم اینو جا بذاریم.جا نمی‌مونه که هیچ کم مونده از ما جلوتر هم بزنه! اخم کردن و نشون دادن بی‌اعصابی هم کاری رو از پیش نبرد.نتیجۀ شور این شد که شب شد؛ نگه داریم ببینیم چی می‌گه اصن.یارو پیاده شد و اومد شروع کرد به لاسیدن.قیافۀ مارو هر کی میدید می‌گرخید ولی وقتی شماره خواست و ما جواب منفی دادیم فکر می‌کنین عکس‌العمل طرف چی بود؟ رفت؟ گفت باشه؟ گفت پس من شماره میدم؟ نه! اشتباهه. وسط خیابون شروع کرد پاهاشو کوبیدن رو زمین و لوس‌بازی درآوردن.خوانندۀ این وبلاگ بوده باشین حتماً مطلعین چقدر نویسنده دم از تشخص زده و در تمجید از شخصیت‌ چه سخنرانی‌ها رانده.بنابراین در مقابل این حرکت چهرۀ من دیدنی بود! چشمهام گرد شده بود و خشکم زده بود.گفتم:"وا! آقا این حرکات چیه وسط خیابون،خجالت بکـــــش!" و با هزار بدبختی طرف‌رو ردش کردیم رفت.اینارو گفتم که یادم باشه این دفعه تو اوج هیجانم ف رو ببرم کافی‌شاپ؛یه میز تو کنج پیدا کنم بنشونمش پشت به فضای کافی‌شاپ و باقی قصه.گذشته از شوخی این پست تقدیم میشه به ف برای همۀ حمایتهاش و محبت‌هاش و نصیحت‌هاش در طول تمام این سالها :*


 
 
نظر ما به بعضی ظاهرها نزدیک‌تر است!
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
 

_آدمهارو از رو ظاهرشون نمیشه قضاوت کرد
_آدمهارو از روی ظاهرشون نمیشه شناخت
_آدمهارو فقط به خاطر ظاهرشون نمیشه دوست داشت
_ فقط ظاهر یه عدۀ معدودی‌رو میشه تایید کرد و بهشون تبریک گفت به خاطر سلیقه و تلاششون!



پ‌ن1: منبع عکس پیج پافهای ایرانی فیصبوک
پ‌ن2: اگه می‌شناسیدش بهش بگین یه سولار بره؛حیفه!
پ‌ن3: مردهای ایرانی هر چقدر هم تلاش به تظاهرِ کول بودن و اُپِن‌مایندی بکنن در باطن شدیداً حسودن؛مراعاتشون‌رو بکنین و در حضورشون کمتر به تعریف از ظواهر دیگران بپردازین!


 
 
شخصیت‌شناسی آقایون
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
 

یکی دیگه از فاکتورهای شخصیت‌شناسی پسرا قسمت فالوئینگِ صفحۀ فیص‌بوکشونه. اگه این قسمت پر از دخترای معلوم‌الحال با سابسکرایبرای چندهزار نفری باشن بفمهمین طرف مقابلتون قطعاً از دستۀ موس‌موس‌کُنه؛مو هم لای درزش نمیره!


 
 
حالا درسمم خوب بودااا ولی 8 ساله شبا سر راحت میذارم رو بالش!
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
 

یکی از بزرگترین موفقیت‌هام که همیشه بهش می‌بالم اینه که به جایگاهی در زندگی رسیدم که دیگه مجبور نیستم صُبا پا شم برم مدرسه... خدا شاهده!


 
 
تتو مال عضله‌ست گل‌پسر و بله ما هم دوست می‌داریم!
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
 

این پسرایی که با دست‌وبالِ ریقو و شکمِ چندششون روی بازوشون تتو دارن؛اینا عملاً ریدن به هرچی جلوۀ بصریِ مردانه‎‎ست!


 
 
کماکان کم‌توقع!
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧
 

تصویر زیر از معدود هیجاناتِ محبوبِ زندگیِ منه!


 
 
اندر احوالات جوانی...
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
 

انتلکت فیتنسم آرزوست...


 
 
اندر احوالات آکادمی موسیقی گوگوش
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
 

برای کسایی که می‌خوان یه دهن بخونن عنوان کردنِ اینکه: "ببخشین من کمی سرما خوردم صدام گرفته"؛ یه توجیه احتیاطی برای گند احتمالیه! مخصوصاً وقتی خبری از دماغ قرمز و فین‌فین و سرفه و دسمال کاغذی نباشه!


 
 
هر چی باشه بین پسرا که از همه بهتره!
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧
 




همان روزی که قسمتِ اول از سری سوم آکادمی موسیقی گوگوش پخش شد و "امیرحسین"رو زیارت کردیم،کفمون برید،با لبخندی هیزناک تحسینش کردم و با صدای بلند و رسا اعلام کردم که من طرفدار اینمااا. "من طرفدار اینمااا" اساساً مفهوم داره و پیام منتقل می‌کنه.یعنی هیشکی دیگه طرفدارش نباشه‌هااا. من اصولاً در امر هواخواهی آدم تک‌خوریم.واسه من فلسفۀ مسافت چندهزارکیلومتری نبافین لدفن.من در زمینۀ عشق و عاشقیِ ملموس رگ غیرت ندارم.فاصله که پیش میاد خونِ تعصب گرم میشه شروع می‌کنه به جاری شدن.واسه همینه که خیلی روی هنرمند خاصی مانورِ علاقه اجرا نمی‌کنم بس که همه سینه چاک می‌کنن واسه همه.منم اعصابم نمی‌کشه واسه آرتیست مورد توجه من کسی احساسات خرج کنه.بله شدیده ولی همینیه که هست.هنرمندِ محبوب نوجوونی‌هامم که عملاً می‌مردم براش ویولونیستِ گروه آریان بود.همینکه من دوسش داشتم و هیچکی حتی اسمش‌رو هم نشنیده بود خرکیفم می‌کرد.هنوزم احتمالاً کسی اسمشو نمیدونه.ولی تا دلتون بخواد موجوداتِ خز و جوات و در و دهاتی با آهنگِ "گفتی می‌خوام رو ابرا..." شلنگ‌تخته انداختن.حیفِ اون صدای ویولن.حیف... چی داشتم می‌گفتم؟؟ آهان! "امیرحسین". خلاصه یکی دو قسمت اول آکادمی هیزبازیِ علاقه‌دار درآوردم و خط چشم کشیدناش رو با اغماض عاطفی و توجیه اینکه "قشنگه،خواسته قشنگ‌تر بشه به کسی چه؟!" رد کردم و فحش دادم تو دلم به "دلسا" وقتی دستشو گذاشته بود رو شونه‌اش و خودشو لوس می‌کرد تا رسیدیم به قسمت چهارم و اولین اجرای زنده‌اش رو استیج! اینکه اومد رو صحنه اولین چیزی که دیدم چیز آویزونی بود به درازای چهار انگشت از گوشش و دامنۀ نوسانی از کجا تا کجا! یواشکی به سلوا گفتم چیه تو گوشش و امیدوار بودم بگه هندزفری یا چیزی مشابه که معنادار گفت:"گوشواره"! تا اینجای قضیه که خودمو تا حدی باخته بودم چشمامو از صورت سلوا گرفتم و برگشتم به اسکرین تی‌وی و چیزی که دیدم حرکات موزون شدت‌دار غیرعادیِ تشنج‌طوری بود که ازش داشت ساطع میشد و قهقهۀ پدر خانواده‌رو به دنبال داشت.دیگه عملاً به طور مچاله فرو رفته بودم توی مبل و حواسم بود که کی برمی‌گرده به طرفم با یه نیشخند با مفهومِ: "هه! اینو!".ولی همه بامرام‌تر و انسان‌تر از زدن همچین حرکتی بودن.ولی به نظر من موقعیت بود نباس از دستش می‌دادن.من خودم شخصاً موجود رذلی هستم که در بیچاره کردن آدمها به این روش تردید به خودم راه نمیدم.این بود که آروم آروم خودم در انصرافِ زیرپوستی از حمایتم ازش پیشقدم شدم که: "ای بابا؛این چرا همچین می‌کنه؟!" و پدر خانواده با ادامۀ خنده‌اش تصدیق کرد و کمی بعد همچنین عنوان داشتم:"آخه اون چیه آویزون کرده به گوشش؛چقدر مسخره" و پدر خانواده با تکرار کلمۀ "مسخره" به روند تصدیق اینجانب در کوبیدن هنرمندمانندِ مورد هواخواهیم ادامه داد.القصه... خواستم بگم:"امیرحسین" پسر قشنگیه؛ولی با حرکات دیشبش نشون داد که از اون جماعت قشنگیه که در حق خودشون با امید به زیباترشدن دست به اقدامات "ضدزیبا" می‌زنن و در حق خودشون ظلم می‌کنن و اینکه من... من.. من دیگه طرفدارش نیستم‌هااااا...یکی یه دسمال بده به من!


 
 
مرسی پیشرفت!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٤
 

میگم عــاغــا...
این جناب "شاهکار بینش‌پژوه" با کنسرت‌های عظیم و ملایم خارجی و ارکستر سمفونیک حرفه‌ای فرنگیش؛ همونی نیست که چند سال پیش تو آلبوم اسکناسش یه آهنگ داشت با این مضمون که: "من بودم و اسی تُپُل،با اون ابی تنِ لشه؛ با چنگیز و منوچهر و داش کوچیکه‌اش حسن پشه!!" ؟؟؟