خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
وَ لا مَسخَرِهوا؛ باشد که طوریتون نشه!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
 

خدایی من هیچکسی‌رو به هیچ دلیلی مسخره نمی‌کنم.یعنی اصلاً تو ذاتم نیست.ولی دیشب که داشتیم از یه مهمونی خونوادگی برمی‌گشتیم وفتی شوهر خواهرم تو ماشین تعریف کرد که یکی از همکاراشون با صورت کبود اومده سر کار و بعد کلی اصرار از بازگویی دلیل اون اتفاق برگشته گفته وقتی خواب بوده با مشت کوبیده تو صورت خودش نتونستم جلوی خنده‌مو بگیرم.گفتم آدم خواب می‌بینه با یکی دعواش شده بعد واسه اینکه اونو بزنه مشت می‌زنه به فضای مقابلش،نه به خودش.این عجب آدم خود درگیری بوده؛هاهاها...!

امروز صبح که حتی 10 ساعت از اون ماجرا نگذشته بود با یه درد وحشتناک از خواب بیدار شدم...بله صورت خودمو کوبیده بودم به دیوار!! و این اتفاق برای من شاید هر 10 سال یه بار اتفاق بیفته! دیشبم واسه این انقدر ناراحت خوابیدم که همش داشتم رو تختم دنبال قسمت خنکش می‌گشتم،یادمه.تازه وقتی هم که رفتم جلوی آینه لبامم خونی شده بود...

بله.خلاصه که نکنید این کارهارو.نخندین به خودمشت‌زنی ملت.اصلاً به شما چه که روند یه دعوارو آنالیز می‌کنین و قاه‌فاه می‌خندین.اینا همش تجربه‌ست‌هااا.حالا هی بخند!


 
 
تعارف که نداریم
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥
 

متأسفانه صرف اینکه من دوسِت دارم دلیل این نیست که شما حتماً آدم خوبی هستی!


 
 
شعله؛آخرای فیلم؛صورت جبارسینگ!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
 

فانتزی زمستونای زندگیم داشتن کفش یا بوت یا نیم‌بوت با یه عالمه میخ ریز 3میل روی کَفِشونه!

 

*رابطه عنوان با متن را بیابید. (4نمره)!!


 
 
حیفه...خیلی حیف!
نویسنده : پریسا - ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

 

بچه بودم.7 یا 8 ساله‌م بود.اینا تازه مُد شده بود.بهش می‌گفتن چسبونک.منم تو ویترین یه فروشگاه لوارم ورزشی نزدیک خونمون دیده بودم.دو تا بشقاب سبز با توپ بنفش.رفتم به مامانم گفتم می‌خوامشون.گفت نه.خیلی محکم و قاطع! از رو نرفتم.خیلی تلاش کردم.خیلی خواستم.خیلی قولها دادم.خیلی طول کشید تا بالاخره مامانم راضی شد.یه روز دستمو گرفت و راه افتادیم طرف فروشگاهه.همین که رسیدیم جلوی ویترین و چشمم بهشون افتاد وا رفتم.خشکم زد.دیگه نمی‌خواستمشون!نگاهشون می‌کردم ولی نه دیگه ذوقی،نه اشتیاقی،هیچی.به مامانم نگاه کردم.زبونم نچرخید بهش بگم نمی‌خوام بیا برگردیم خونه.شاید چون در مقابل چرای همراه با تشر احتمالیش حوصلۀ توضیح نداشتم.یا هنوز تو بهت این بی‌میلی ناگهانی بودم.خلاصه رفتیم تو و خریدیمشون.دمغ بودم.دوسشون نداشتم.دو شب بعدشم وقتی با یکی از بچه‌های فامیل تو کوچه داشتم بازی می‌کردم توپش افتاد و گم شد.اون ماجرا تموم شد و گذشت.ولی من هنوزم ترس دارم.هنورم نگران خواسته‌هامم که تو لحظۀ موعود دیگه نخوامشون.دلواپس همۀ احساسم که وقتی برای به دست آوردن چیزی یا کسی میذارم سر بزنگاه پوچ بشه.تموم بشه.زیادی دیر بشه...!


 
 
با سبز چطوری؟؟؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

اتفاقاً خانمهایی که موهاشونو قرمز رنگ می‌کنن هم جزو کسایی هستن که از درکشون به کل عاجزم!

.

.

.

.

حتی این مورد پایینی!



 
 
البته نه همه و نه همیشه!
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 

تو یکی از پستام نوشته بودم "تغییر مکان علاقه به وجود نمیاره..."

ولی تغییر زمان چرا؛ یه عدۀ محدود هستن که برای دوست داشته شدن احتیاج به زمان دارن؛مثل "مانی حقیقی" از فیلم "دربارۀ الی" تا "ورود آقایان ممنوع"...!




پس‌نوشت: یا حتی "بردلی کوپر" از "All about Steve" تا "Hang over" .


 
 
کدوم یکی؟!
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
 

یکی از سوالها برای شخصیت‌شناسی آدمهای دور و برم اینه که ببینم به طور کلی بین "محمدرضا گلزار" و "بهرام رادان" کدوم‌و ترجیح میدن؟!


 
 
شرایط
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳
 

"شرایط" را دیدم.خوشم نیامد.حتی اگر به عقیدۀ موافقان،فیلم واقعیت و مشکلات جامعه و فلان و بیسار باشد از نظر من عقده‎گشایی محض نویسنده و کارگردانش بود که گفته می‌شود از تجربیات شخصی‌اش هم در فیلم بهره برده.آزادی حق مردم ایران است.ولی این فیلم آبروی همه را می‌برد.طوری وانمود می‌کند که "آزادی‌خواهی" و شعار "ما همه با هم هستیم" فقط برای رسیدن به مهمانی‌های کثیف و رقص و مشروب و امثالهم است.نکنید.با تقدس آزادی این کار را نکنید.مضحکۀ خاص و عاممان نکنید خواهشاً!


 
 
قُل خدا؛قُل...
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
 

خدایا.. اینهمه سکوتت دیگه بعضی وقتها خارج از تحمله.به بنده‌هات در طول کل عمرشون باید حق حداقل 1 دقیقه گفتگوی دوطرفه با خودتو میدادی تا شاید بتونن جواب یکی از "چرا؟"های زندگیشون‌و ازت بگیرن؛والله!


 
 
4 تا...!
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
 

هنوز نتوستم بفهمم اونایی‌رو که برای یه لیوان چایی‌شون 2تا قند کافیه...!


 
 
من خیلی می‌ترسیدم.
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
 

یکی وحشتناکترین فیلمای دوران بچگی‌هام یه فیلمی بود که راجع به یه پسری بود که نمیدونم چرا کچل شد.بعد یه جادوگری بهش فرمول ساخت یه معجونی داد که توش مگس خشک شده و اینام بود مثل اینکه.بعد این پسره اینو خورد و موهاش بدون توقف شروع کرد به بلند شدن.یه آقای بدجنس خبیثی هم اینو دزدید تا با موهاش قلموی نقاشی درست کنه.یه تابلوی نقاشی وحشتناکم توش بود که هر کی می‌رفت توش وارد یه خونۀ بزرگ تاریک مخوف میشد.یه دختری هم بود که نمیدونم واقعاً تو قصه یا به اقتضای صلاحدید ایران خواهرش بود و با دوچرخه دنبالش می‎گشت.من اون موقع‌ها خیلی کوچولو بودم و آدرنالین خونم از ترس می‌رفت بالا.خیلی دوست دارم حالا که بزرگ شدم دوباره بشینم ببینمش.راستی کسی اسمی نشونی چیزی از فیلمه نداره؟؟؟

×پس‌نگار:ادمین یکی از پیجای فیس‌بوک لطف کرد این پست‌رو استاتوس کرد.آخی.فکر کردم فقط من بودم.نگو اون موقع‌ها یه عالمه بچه بوده که می‌ترسیدن.یه دختر دیگه هم کامنت گذاشته بود که پریروز تو دانشگاهشون دقیقاً داشته این سوال‌رو از جماعت می‌پرسیده.خلاصه که اسم فیلم "نسخۀ سحرآمیز" بوده :)


 
 
بخورم توروووو
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
 

خدایا فعلاً همه چی به کنار؛به قول یارو گفتنی مشخصاً به خاطر این عکس و این خنده ازت خیلی ممنونم...




 
 
اندر احوالات فیس‌بوک
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
 

فیس‌بوک چیست؟

_ بهترین وسیله‌ای که می‌تونست برای کشتن وقت اختراع بشه.

_جایی که همۀ تلاشها و کپی‌پیست کردنها فقط برای یک چیزه: لایک بیشتر!

_جایی که همه تو عکساشون در حال گشت‌و‌گذار و تفریح و خنده‌ان ولی تو استاتوس‌هاشون از غم دوری و جدایی و خیانت در حال زار زدن.

_جایی که 99% جماعتی که تو عکس کوچولوهای گوشه و کنار صفحه خیلی خوشگن وفتی میری تو پیج پروفایلشون وعکسشون‌رو در ابعاد بزرگتر می‌بینی تازه می‌فهمی چقدر بی‌ریختن!

_جایی که ملت همین که sign in میشن در همۀ زمینه‌‌های سیاسی و غیرسیاسی یهو شیر میشن!

_و بالاخره جاییه که همه درش عضون غیر از اونایی که باید.


 
 
کسی میدونه به چه جرمی؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
 

اگر ما محکوم به زندگی نبودیم؛خودکشی به عنوان فرار از مجازات؛ یقیناً نمی‌تونست گناه باشه...!


 
 
مقصر فقط یک نفر است
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
 

این یه جمله از کتاب "عشق سالهای وبا" نوشتۀ "گابریل گارسیا مارکز"ه :

"خداوند شعله عشق را در قلبش نسبت به فلورنتینو شعله ور کرده بود.." 
و من شدیداً به این معتقدم؛ آدما تو این ماجرا کاره‌ای نیستن.
"عشق" دست من نیست.دست تو هم نیست.اصلاً دست هیچ‌کس نیست.
همیشه ماجرا از اون بالا بالاها آب خورده!