خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
بچه‌های پرت زمان کودکی ما
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
 

نشسته بودیم با سلوا خواهرزادۀ 10ساله‌ام سریال نابرده رنج می‌دیدیم، برگشته میگه "این جابر هیکلش مزخرفه ولی قیافه‌اش خیلی خوشگله!!! ". 

من:  |:


 
 
پایتخت عمّان؟!
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠
 

تا حالا شده تو خونواده‌تون از روی نقشه یا کُره یا کارت‌های جغرافیایی بشینین از همدیگه پایتخت کشورهارو بپرسید؟! بد نیست اینکارو هر از چند گاهی انجام بدین؛هم سطح اطلاعات عمومی اعضای خونواده دستتون مییاد هم خودتون‌رو یه محکی می‌زنین...

امروز این بازی تو خونوادۀ ما انجام شد.جدآً فکر نمیکردم مامان وبابا انقدر پایتخت بلد باشن.مخصوصاً بابا.مامان که حالا همینجوریشم مثل خیلی از خانومای دیگه علاقه‌ای به جغرافی نداره.اونجایی کفم برید که بابا وقتی پایتخت عمّان‌رو ازش پرسیدیم بلافاصله جواب داد! من ولی گند زدم؛ یادمه بچه بودم همه‌رو فوت آب بودم نمیدونم فکرم مشغوله چه چیزاییه که جایگزین اطلاعات عمومیم شده.میدونم البته.موضوعاتی که طی این سالها واقعاً ارزش اینهمه توجه من‌و نداشت.احتمالاً واسه همینه که جدیداً بی‌خیال شدم؛هرچند تو این زمینه اطلاعات عمومی کماکان مدعی‌ام.گزیده‌ای از بازی امروز من:

+پایتخت سنگاپور؟

_سنگاپور؟

+درسته؛بحرین؟

_همون بحرین؟

+خیر؛نپال؟

_....؛بعدی؟؟

+ازبکستان؟

_دوشنبه؟

+خیر؛تاشکند.اردن؟

_همون اردن؟؟

+خیر؛کویت؟

_همون کویت؟؟!!


 
 
من،بابا و حامی!!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
 

به مدل خودم مچاله شدم رو مبل تکنفره سرم‌رو گذاشتم روی دستۀ مبل دارم از هندزفری گوشیم به آهنگ غزلِ "حامی" گوش میکنم.یهو می‌بینم بابام بالای سرمه انگار داره چیزی میگه.هندزفری‌رو درمیارم از گوشم ببینم چی میگه؟! میگه "داری چی گوش میکنی دخترم؟؟" . ای بخُشکی شانس.هندزفری‌رو از گوشی می‌کَنم فضا پُر میشه از فریادهای حامی: "چه ساده دل بریدی،اشک منو ندیدی،خطی رو خاطرات قشنگمون کشیدی،اما به انتظار برگشتنت می‌مونم،شب تا سحر به یادت غزل غزل می‌خونم...." ناخودآگاه قیافه‌ام :| شکلی میشه.دیگه نمی‌تونم بگم بابا خاطرت جمع.دخترت عاشق کسی نشده که طرفشم خاطرات‌و بی‌خیال بشه بذاره بره.فقط عاشق صدای حماسی این پسره‌ست که رو این مدل آهنگاش زر هم بزنه صداشو با همۀ وجودش می‌بلعه!!


 
 
مملکته داریم؟؟
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
 

برنامۀ پلاک 1:

_گزارشگر : میشه "اوقات فراغت"رو برای ما تعریف کنید؟؟

+پسر جوون:اوقات فراغت یعنی وقتِ بیکاری دیگــــــــــه!!

برنامۀ با سوژۀ تکراری 100 ساله‌ست داریم؟؟سواله مزخرفه داریم؟؟مملکته داریم آخه؟؟؟


 
 
مملکته داریم؟؟؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦
 

قوی‌ترین مردای کشورمون یا دارن می‌کُشن یا کُشته میشن!!


 
 
در آینده می‌خواهید چکاره شوید؟؟!!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦
 

گذشت زمان بچه‌گی ما که آرزوی هممون دکتری و مهندسی و خلبانی بود... آرمان بچه‌های ما اگه بخوان به جایی برسن و موفق  بشن،شغلی نیست جز "هندونه‌فروشی"..!



 
 
مملکته داریم؟
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥
 

بی‌برو برگرد در هر سریال ایرانی:
یارو:من می‌خوام آقای رییس‌رو ببینم.
منشی:نمیشه؛ایشون در حال حاضر جلسه دارن!
یارو در حالی که یه سمت اتاق رییس میرود و در را باز میکند:گفتم که حتماً باید ایشون‌رو بببینم
منشی رو به رییس:معذرت می‌خوام آقای رییس من به بهشون گفتم که شما الآن نمی‌تونید ایشون‌رو ببینید
رییس:ایرادی نداره خانوم شما بفرمایید.


 
 
ماجرای من و هستۀ زردآلو
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥
 

همیشه یکی از آرزوهام این بود که یه روزی انقدر مغز هستۀ زردآلو یک‌جا برای خوردن داشته باشم که دلمو بزنه!! امروز که مامان داشت مربای زردآلو درست میکرد،تقدیر این‌چنین شد که من این آرزوم‌رو با خودم به گور نبرم..!



 
 
این من نیستم...
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥
 

این روزهایم به "تظاهر" میگذرد؛ تظاهر به بی‌تفاوتی،به بی‌خیالی،به اینکه مهم نیست... وچه سخت می‌کاهد از جانم این نمایش لعنتی...


 
 
مملکته داریم؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
 

رو در و دیوار بخش کودکان بیمارستان واسه خوشامد بچه‌ها تابلوی "winx" چسبوندن بعدش حراست اومده گفته اینا بی‌حجابن.هدنِرسِ بخش مجبور شده کارش و مریضارو ول کنه بیاد 4 ساعت واسه دست و پای اینا با ماژیک لباس نقاشی کنه.جداً مملکته داریم؟؟؟


 
 
حمام و آدامس!
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠
 

دارم دوش میگیرم که سهند خواهرزادۀ 3 ساله‌ام میکوبه به در که: باز کن پِرسیییییی! باز میکنم از لای در میبینم که کیسۀ آدامسی‌رو که بابا خریده بود و از دست سهند تو کشوی لباس زیرم قایمش کرده بودم‌رو در حالی که فقط یه بسته آدامس توشه دراز کرده طرفم میگه:ببین برات آدامس خریدم!! هاج و واج از اینکه اتاقم الآن تو چه وضعیه که حتی کشوی لباسهام هم در امان نبوده کیسه‌رو می‌گیرم از دستش.میگه: بگو مرسیییییی! میگم مرسی.میگه اینو بخور تموم شد بازم می‌خرم برات.آخه تو قانون سهند آدامس جویده نمیشه؛خورده میشه! نیگاش میکنم.میگه بگو باشه! چارۀ دیگه‌ای دارم؟! میگم باشه!


 
 
صدقه!!!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠
 

برنامۀ "سمت خدا" ، حجت‌السلام نقویان:

"صدقۀ 200 تومنی و500 تومنی در این حده که انگشتتون جایی گیر نکنه یا پرنده رو سرتون خرابکاری نکنه!!"

خواستم شمارو هم در جریان بذارم که بودجه‌تون‌رو نسبت به بزرگی بلایای احتمالی تنظیم کنین.



 
 
وقتی ایرانی عقده‌ای می‌شود
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠
 

طرف اومده تو صفحۀ فیس بوکش 4 تا عکس از 4 تا دختر متفاوت‌رو گذاشته بعد یارو اومده پایینش کامنت نوشته که: زیبا هستی, همین! 

خواستم از اینجا به این شخص و امثالشون بگم:خیلی بیچاره و گاگول هستی،همین!


 
 
فقط طیاره!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠
 

بعضی از رابطه‌ها مثل سفر جاده‌ای شبونه با اتوبوس بعد مدتهاست! قبلش ذوق داری؛ اوج لذتش لحظه‌ایه که اتوبوس راه می‌افته.اولش کِیف می‌کنی.یه مدت بعد خسته میشی.بعدترش که همش وول می‌خوری که بتونی کمی بخوابی و نمی‌تونی می‌افتی به غلط کردن.وقتی هم که سفر تموم میشه و می‌خوای پیاده شی میگی عمراً اگه یه بار دیگه هیچین اشتباهی بکنم!


 
 
حجاب وعفاف!!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
 

حالا اصلاً حرفاشون درست؛ ولی نمیدونم چرا احساس میکنم زیر اون کاغذه که گرفته زیر دماغش کُلی سیبیل داره!جداً بی‌شوخی گفتم.


 
 
خدایا ولی اینجای خلقت یه کوچولو سادیستیک عمل کردیا شیطون ؛نگو نه!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸
 

وقتی صبح زود با درد وحشتناک مصیبت به اصطلاح عادت ماهیانه از خواب پریدم و بالاخره تونستم از تختم پایین بیام دقیقاً حال یه معتاد خماری‌و داشتم که در به در دنبال موادشه.با این تفاوت که مواد من به جای گرد، مسکن قرمز "ژلوفن" بود.با دست و پای لرزون و حال خراب به در و دیوار چنگ میزدم تا بالاخره  پیداش کردم و انگار که دنیارو بهم دادن.بعد که اومدم دوباره دراز کشیدم یه عالمه غصۀ همجنسای خودمو در سالهای خیلی قبل خوردم که اینجور مواقع با اون سبک سخت زندگیشون بدون ژلوفن وامثالهم چی کشیدن طفلیا!


 
 
یک عشق یک‌طرفه
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸
 

پشه‌های عزیز!

مگه نه اینه که عشق باید دوطرفه باشه؟! من که ازتون متنفرم پس دیگه چرا انقدر مییاین منو می‌خورین؟!


 
 
مدل گندزده‌شده!
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٧
 

دقت کردین تا حالا "ریمیکس" هیچ آهنگِ پرطرفداری قابل گوش کردن نبوده؟؟


 
 
چشماتو ببند هر وفت گفتم بازشون کن
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
 

_اتفاقات خوب وقتی می‌افتند که شما انتظارش را ندارید

_اتفاقات بد وقتی می‌افتند که شما انتظارش را ندارید

خلاصه خدایی دارین که از مفرح‌ترین سرگرمی‌هاش سورپرایز کردن شماست!


 
 
virgin
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
 

!Dad,I'm a Virgin

twilight 2*


 
 
عجایب سریال‌های ایرانی
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
 

هنوز نفهمیدم فلسفۀ اینکه تو سریالهای ایرانی بچه‌ها به مامان باباهاشون میگن "شما" و فعل‌هارو جمع میبندن چیه؟! والله ما که هیچ‌وقت تو اطرافیانمون نه دیدیم نه شنیدیم.


 
 
مملکته داریم؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
 

عصری سگ کوچولومون‌رو با ماشین بردیم بیرون؛از 5 نفرمون 4 نفرمون مراقب اطراف بودیم که اگه پلیس دیدیم قایمش کنیم!


 
 
از تفاوتهای ایران و ژاپن
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
 

رفتیم شهر بازی.یه جایی هست واسه بچه‌ها به اسم "گردش و شکار" .یه زمین کوچولوییه که بچه‌ها سوار ترن‌های کوچولوی جداگانه میشن و به دور یه سری حیوون می‌‌‌چرخن و باید با اسلحه‌های مخصوص به سمت قسمت مشخصی از مجسمۀ حیوونا شلیک کنن تا اونا تکون بخورن و چراغشون روشن بشه و اینها که مثلاً شکار شدن.وایسادیم به تماشا. یه عالمه بچه سوار ترن شدن که فقط یکی‌دوتاشون اسلحه‌هارو گرفتن دستشون. همشون عین گاو دارن اینور اوونورو نیگا میکنن.از بین اسلحه‌دارها هم فقط یه دختربچه بلده چیکار کنه.بقیه هیچی. دریغ از ذره‌ای تحرک و هوش! میبینیم نمیشه.با انگشت حیوونارو نشون میدیم داد میزنیم به طرفشون شلیک کنن.نه‌خیر، بی‌فایده‌ست! همزمان از ذهن من و خواهرم یه چیز میگذره.اینکه اگه بچه‌های یه کشور پیشرفته مثلاً ژاپن هم سوار اینا بودن باز عین مشنگا زل میزدن اینطرف اونطرف یا تر و فرز کاری‌رو که باید انجام میدادن؟! خلاصه که بیخودی جهان سومی نشدیم.بالاخره یه فرقهای اساسی هست دیگه.باید قبول کرد.


 
 
اینجوریه دیگه...
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
 

از بزرگترین آرزوهای هر دختربچۀ 10 سالۀ ایرانی اینه که وقتی بزرگ شد تو آکادمی موسیقی گوگوش شرکت کنه!


 
 
لطفاً عاقل باشید
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
 

بیاین با خودمون روراست باشیم.اینکه اگه فلانی نباشه من می‌میرم زر مفته.هممون یکی‌رو داریم حالا با هر نسبتی که باید باشه ولی نیست.هیچ‌کدوممون هم نمردیم.تو یه بازۀ زمانی شاید داغون شدیم ولی بالاخره زندگی‌رو از سر گرفتیم.سُر و مُر و گنده.والله به خدااا


 
 
در این مملکت هیچ چیز غیرممکن نیست
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱
 

30 سال بعد ما به نوه‌ها: آره نوۀ گلم اون موقع‌ها تو خیابونا مرد و زن قاطی بود..!

*در ادامۀ تفکیک جنسیتی دانشگاه‌ها


 
 
قُدّیسم!
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٠
 

_من به خواهرم:اون لیوان چایی‌رو بده من

_خواهرم:خواهش کن!

_من: گفتم اون لیوان چایی‌‌رو بده!

_خواهرم:اول باید خواهش کنی!

خودم بلند میشم میرم از توی سینیِ روی میز عسلی که کنار مبلیه که اون روش نشسته یه چایی برمیدارم

_خواهرم:خواهش میکردی چاییه‌رو میدادماااااا...!

_من:قبلش باید میمردم!



 
 
انتخاب کن
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٠
 

_مامان:دوست داری برای ناهار آشِ کشک درست کنم یا ماکارونی؟

_من:آشِ کشک!

_مامان:آش هم سخته پختنش هم طول میکشه همون ماکارونی‌رو درست کنم بهتره!

_من: :|


 
 
تقصیر
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٠
 

ببین خدا؛ اگه وجود داشته باشی که ما فرض‌و براین قرار میدیم؛تو این ماجرای لعنتی هممون مقصریم.تو هم باید به اندازۀ من متأسف باشی.


 
 
خدایی این چه کشوریه؟؟
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩
 

از اینترنت مجموعۀ"190 فیلمِ 2010"‌رو گرفتم پایین سایتش نوشته : خریدار محترم این بسته با عنوان 190 مستند!! به دست شما خواهد رسید! 


 
 
مامان و پارچ
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۸
 

مامان موجودیه که وقتی بهش میگی مامان اون پارچ‌و بده به من، از بدنۀ پارچ میگیره میده بهت تا تو با دستۀ پارچ راحت‌تر از دستش
بگیری.بعلــه.. مامان‌ها همچین موجودات نازنینی هستن...


 
 
یک پدیدۀ یک روزه!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧
 

-یک سال دیگه گذشت؛ حالا دیگه من 24 سالمه.عادت نکردم هنوز به این عدد.برام یه خورده غریبه

-از روز تولدم راضی بودم.خوب گذشت.فقط مثل همیشه خیلی گرم بود.خیلی دوست داشتم واسه تنوعم که شده یه نمه بارون بزنه ولی خوب،زهی خیال باطل!

-لذت‌بخش بود چون از کسای عزیزی پیام تبریک دریافت کردم که همشون به یکی از انواع زیر دوست‌داشتنی هستند:

کمی دوست‌داشتنی

دوست‌داشتنی

خیلی دوست‌داشتنی

از نوع خاص دوست‌داشتنی

حرص‌درآر ولی دوست‌داشتنی

ناشناس لابد دوست‌داشتنی

-بابای اینجانب امروز چپ و راست میرفت و می‌اومد و تأکید داشت دستگاه تصفیۀ آبی که امروز ابتیاع نمودن میتونه کادوی تولد اینجانب محسوب بشه و مامان هم در تأیید فرمایشات ایشون اصرار داشتن که وقتی برای روز مادر واسه ایشون وسیلۀ خونه می‌خرن واسه تولد اینجانب هم میشه دستگاه تصفیۀ آب خانگی تقدیم کنن!

-روز تولد من امسال مقارن بود با شهادت امام هفتم!

-اینجا نه ولی احتمالاً بیرون از اینجا فقط 10% من خودم خواهم بود.احتمالاٌ  اخلاقم گندتر بشه!

-سر شام مامانم بهم گفت بده بشقابتو برات غذا بکشم دختر کوچولوم(لوس کردنهای مخصوص روز تولده شما قیافه‌تو لازم نیست اونجوری کنی)

-بابا ساعت 10:30 گفت چرا غصه‌داری؟! راست میگفت یه چند دقیقه‌ای دلم گرفته بود نمیدونم چرا

 -بابا بالاخره در ساعتهای پایانی شب کادوی اینجانب‌رو خشکه حساب فرمودن

-اولین سال بود که شب و روز تولدم‌رو بدون استرس امتحان دانشگاهی گذروندم.راحتی دلچسبی بود این فارغ‌التحصیلی!

 -هوا همچنان خیلی گرمه!

 


 
 
مملکته داریم؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦
 

تو کشوری دارم زندگی می‌کنم که وقتی من می‌پیچم ولی ماشینِ پلیس نمی‌پیچه یه نفس راحت می‍کشم!


 
 
البته آدم بیمار زیاد داریم
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥
 

با چه آب و تابی تبلیغات زده که "فروش ویژۀ هندزفریِ جادوییِ تبدیل صدای مرد به زن و برعکس"!!!!   یکی نیست بگه خوب که چی آخه؟؟ کاربردش چیه؟؟ برای استفادۀ چه کساییه؟؟ ؛ بعد میگن چرا عقب‌مونده‌ست این خراب‌شده؟!


 
 
25Band
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤
 

همیشه فقط منتظر فیلم و سریال میشدم که سر ساعت معینی که آنونسش رو قبلاَ دیده بودم و میدونستم چه ساعتی قراره پخش بشه برم پای تلویزیون.امروز اما از صبح هی چِشَم به ساعت بود که کِی ساعت 10 میشه برم بزنم شبکۀ "G em"  که آهنگِ "چقدرتنهایی بده" از گروه 25‌رو ببینم. یه هفته‌ای میشد که تبلیغ این کلیپ پخش میشد.خیلی دوست دارم این دوتا‌رو.البته خیلی خوشم نیومد از آهنگه ولی مطمئنم بعداً بیشتر خوشم مییاد.پریسا خانوم دیگه عادت کرده به این خصوصیتِ "..."ِ خودش که وقتی تو نگاه اول از چیزی یا کسی خوشش نیومد بعدها حتماً خوشش مییاد! اینو تاریخ و تجربه ثابت کرده.  

×پانوشت:نگفتم؟؟!! دانلودش کردم روزی شونصد دفعه گوش نکنم بهش روزم شب نمیشه!!

 


 
 
آدم مرموز
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳
 

بهم میگه دختر قشنگ مرموزی هستی.بهش نمیگم خودمم طرفدار آدمای قشنگ مرموزم!


 
 
ماجراهای من و سلوا 4
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
 

نشستیم با سلوا باز پای مهواره.یکی از کانالا داره برنامۀ حمید ماهی‌صفت‌رو نشون میده.داره جوکهای قزوینی تعریف میکنه.میگه "یکی از نماینده‌های مجلس گفته ما از رئیس‌جمهور خیلی راضی هستیم.از وقتی روی کار اومده آمریکا و اسرائیل بدجور به ما پشت کردن." ملت هرت هرت میزنن زیر خنده.سلوا با تعجب میگه خوب که چی؟ کجاش خنده‌دار بود؟؟ میگم آره بی‌مزه بود مردم به بامزه تعریف کردنش می‌خندن! بعد یه جوک دیگه تعریف میکنه: "آمریکا به قزوینی‌ها میگه اگه بن‌لادن‌رو تحویل بدین ما 50میلیون دلار بهتون میدیم.قزوینی‌هام میگن ما بن‌لادن‌رو میدیم یه قرون پول نمی‌خوایم فقط اگه میشه کامران و هومن‌و به جاش بدین." باز ملت هرت‌هرت می‌خندن.سلوا می‌پرسه: که واسشون بخونن؟؟ میگم آره دیگه! . خوب چیه؟؟ انتظار که ندارین به خاطر فهم یه جوک کل قضیه‌رو واسه یه بچۀ 10 ساله موشکافی کنم که؟!


 
 
تفاوت مامان و بابا!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
 

من بچۀ دوم خونواده‌ام. خواهرم از من 15 سال بزرگتره! و خوب طبیعتاً مامان و بابام هم اختلاف سنّیشون با من کم نیست.اینه که شرایطم تو خونه یه‌جورایی خاص شده. مثلاً خواهرم همیشه نقش مامانِ دومِ منو بازی میکرده.هیچ‌وفت احساس نکردم خواهرمه.اینه که خوب قاعدتاً یه‌کمی هم لوس بار اومدم که حالا کاری به این حرفا نداریم.موضوع اصلی بابامه.بابایه من 67 سالشه و یه مرد سنتیه.ولی یه جوری با من حرف میزنه که من جداً انتظارش‌رو ندارم.میرسه خونه.منم طبقۀ بالا.از همون پایین شروع میکنه به داد زدن: "دخترم، قربونت برم، بابا فدات بشه، دلم برات تنگ شده آخه کجایی تو؟!" منم که یه جور باباپسندی تا جایی که بشه خودم‌و لوس میکنم براش.اما مامااااان..! مامان من زن مغروریه! متأسفانه این خصلتش‌رو من تمام و کمال به ارث بردم. نه اینکه این حرفارو نزنه؛ چرا ولی کمتر.بعدشم محبتش‌رو بیشتر سعی میکنه تو کاراش نشون بده. ولی خوب باباهه چون تو محبت عملی هم کم نمییاره در بچه‌دوستی گوی سبقت‌رو از مامان ربوده.مامانه در عوض عاشقه نوه‌هاشه.هیچی دیگه.بابا باز اومد خونه همین الآن.باز این اتفاقا افتاد.گفتم که شمام بدونین. :دی