خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
کدوم مشکل؟!
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
 

مامان با سلوا رفتن خونۀ خاله.خودم بردمشون و برگشتم.کمی بعد مامان زنگ میزنه که زیز گازو خاموش کن.میگم باشه،خداحافظ و قطع میکنم.آشپزخونه  طبقۀ پایینه.من بالام.به بالای پله‌ها که میرسم به خودم مییام.این یعنی اینکه رفتم پایین که حالا دارم میرسم بالا ولی هیچ تصوری از آشپزخونه و گازو اینا تو ذهنم نیست! میگم لابد خاموش کردم دیگه. بعد با خودم میگم خاموش نکرده باشم و خوراک زبانی که خواهرم که توی خونۀ خودش یعنی دوتا خونه اونورتر نشسته قولشو یه شکمش داده بسوزه مکافات داریم. با نق و غر به خودم دوباره پله‌هارو میرم پایین.میبینم بله؛ظاهراً خاموش کرده بودم.فکرم که مشغوله دیگه انگار که تو هوا و هپروت سیر میکنم.بعد نشستم فکر میکنم که حالا ذهنم مشغول چی بود؟! خوب یادم نمییاد.خنده‌ام میگیره.یاد اون جوکه می‌افتم که یارو میره پیش دکتر میگه من فراموشی گرفتم دکتره میگه چند وقته دچار این مشکل شدین یارو جواب میده کدوم مشکل؟! حالا قضیۀ منه!


 
 
مختارنامه
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
 

کلاسای اختیاری‌رو با میل و رغبت خودم میرم ثبتِ‌نام میکنم اونوقت سر کلاس زرت‌زرت به ساعت نگاه میکنم.این مدل کلاسای اختیاریه.دیگه میتونین حدس بزنین مدلِ کلاسای اجباری‌رو.بعلـه آقا!


 
 
ورزش یا ...؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
 

ای "بوکسور(بوکسِر؟)"های عزیز که به عنوان ورزش! میزنید به سروکلۀ همدیگه؛ شما هم جزوِ کسانی هستید که هنوز نفهمیدمتون!


 
 
صدی چند؟!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
 

هنوز نفهمیدم فرق بین اسکونتِ حروم و پول نزول‌رو با وام قرض‌الحسنۀ بانک با سودِ فلان‌قدر درصد؟!


 
 
شانس چیست؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
 

همۀ تعریفهای بدشانسی‌رو فراموش کنید.بدشانسی واقعی اینه که تو یه رقابت سخت و نفس‌گیر در بین صدها میلیون اسـ‌پرم "اول" بشین بعدش عدل تو ایران به دنیا بیاین!  


 
 
جنابِ خدا،دوستِ عزیز!
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
 

ببین! یه عده به ناحق جایی هستن که تو هم میدونی،منم میدونم که جای درستی واسه اونها نیست؛ اونوقت یه عده مردم‌آزار دارن راست‌راست تو این شهر واسه خودشون میچرخن.من که دیگه  نباید وظایفت‌رو بهت یاد‌آوری کنم عزیز دلم!


 
 
احوال‌پرسی
نویسنده : پریسا - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸
 

معمولاً بدترین شرایط روحی و روانیم وقتیه که از خودم میپرسم:"حالت خوبه؟" ، بعد یه مدلی که مثلاً حفظ ظاهر کردم و سعی کردم خودم‌رو نبازم با یه لبخندی به خودم جواب میدم که: "آره خوبم" !!


 
 
ستایش
نویسنده : پریسا - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸
 

یارو زنش‌و هنوز یه ساعت نیست آورده بیمارستان اونوفت زنگ زده به باباش میگه: آره، تا حالا بیشتر از 10 تا دکتر ویزیتش کردن!!! یعنی هر یه ربع 2 تا مثلاً, اونم تو دهۀ 60 !! الآنش همچین اتفاقی معجزه‌ست چه برسه به اون موقع.نمیدونم اینا ملت‌رو چی فرض کردن.


 
 
کودکان بدبخت ایران!
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧
 

اعصابم دیدن حتی یک دقیقه از این اجراهای زندۀ برنامۀ کودکان‌رو نمی‌کشه.نه مجری‌های لوس و مزخرفشون‌رو،نه اون روسری‌های احمقانه‌ای که به زور سر دختربچه‌های 6-7 ساله کردن.بابا اسلام که خودش گفته حجاب واسه 9 سال به بالاست.پس دیگه چه مرگتونه؟؟؟


 
 
شما موفق شده‌اید اگر...
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧
 

از بزرگترین موفقیتهای هر کسی شکستن و خُرد و خاک‌شیر کردن "بت"هایی‌یه که بیخود و بی‌جهت از بعضی‌ها واسه خودش میسازه.والله به خدااا


 
 
جملۀ سال
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧
 

دوست دارم فکر نکنم اما نمیشه!

*آهنگ ساعت 9 از سیروان خسروی


 
 
یک نکته 1
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦
 

این یه قانونه! زندگی چیزی‌رو که به دست آوردنش یه آرزوی بزرگ برای شماست‌رو بعد از اینکه شما بی‌خیالش شدین و دیگه نخواستینش‌ به شما میده! البته این قانون در مورد "آدمهاست". پس اگه یکی‌رو خیلی می‌خواین بهتره تلاش کنین که از امروز دیگه نخواین!


 
 
طلبکار عزیز
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦
 

تا خرخره بدهی بالا آوردم... به خودم!


 
 
جناب خدا، لطفاً یه خواهش!
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳
 

خدای قدرتمند و مهربون؛میشه یه لطفی بکنی؟؟ هر وقت ما بی‌خبر از همه جا یه "امیدی" داشتیم که تو میدونستی کاملاً بی‌فایده‌ست میشه لااقل به یه نحوی که خودت بهتر بلدی کاری کنی که ما کاملاً "ناامید" بشیم؟؟  

                                     "امضا؛امیدواران غافل.با تشکر" 


 
 
این نوازندگان جذاب
نویسنده : پریسا - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱
 

یه زمانی ،زمانای جوونی و خامی دلمون‌و "گیتاریست" جماعت میبردن. حالا اما دلمون میره واسه "درامر" جماعت.نگران جماعتِ جذابِ طرح بعدی اقتضای سنّیمم!!


 
 
گوشوارۀ پسرم
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸
 

یکی از دغدغه‌هام اینه که اگه یه روز پسردار شدم و پسرم بزرگ شد و از اینایی شد که گوشواره به گوششون میزنن چه خاکی باید تو سرم بریزم؟!

پس‌نوشت: امروز به تاریخِ 1392/10/17 باید بگم خعلی خوشم میاد از تک‌گوشواره‌های چسبون و ریز واسه آقایون. نیشخند خوب عوض شدنِ سلیقۀ من که چیز جدیدی نیست.الان میگین چه کنم؟! چند صباح دیگه ممکنه باز بیام تاریخ بزنم حرفمو پس بگیرم!


 
 
داستانهای من و سلوا 3
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸
 

شب ساعت 1 فریبا خانوم خواهر اینجانب زنگ زده که شب‌بند درو نندازین سلوا داره میاد اونجا.سلوا داره میاد که کفشای مامانشو که خونۀ ما بود ببره.خونشون یه خونه با خونۀ ما فاصله داره.اِف‌اِف‌رو زدم در باز شده خودمم از پنجره آویزون شدم.کفشارو برداشته درو بسته که بره.میبینم یه پیراهن نازک گشاد تنشه باد میزنه تو پیراهن حال میکنه اصلاً یه وضعی حسرت‌آور واسه من.بهش میگم آخراشه دیگه.تا میتونی لذّت ببر.میگه از چی؟ بعد بدون اینکه من حرفی بزنم بلافاصله میگه آهان!باشه.


 
 
او "سینوسی" است
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧
 

"درد" این نیست که یکی هست که دوسش داری ولی اون مالِ تو نیست.درد حتی این هم نیست که یکی هست که ازش متنفری ولی اون عاشقه توئه. درد اونیه که نه دوسش داری، نه دوسش نداری؛ یه روز ته قلبت هست ، روزِ دیگه نیست. درست مثل یه موج سینوسیِ پایان‎ناپذیر بلاتکلیفِ رویِ اعصاب!


 
 
نوستالژی شیرین
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧
 

بچه‌ها نشستن جلوی پلی‌استیشن دارن با هیجان و داد و فغان بازی می‌کنن. منم از دور نگاهشون می‌کنم.یکی‌دو بار دعوتم می‌کنن به بازی.میرم میشینم پیششون یکم بازی میکنم.بهم نمی‌چسبه. نمیدونم چرا این دنیای تصویر سه‌بعدیِ مصنوعی به هیچ عنوان جذابیت بازی‌های سِگای خودم و اون نوارهای بازی چندلبه‌رو نداره."سونیک" و "خرگوش" و "عصر حجر".فصل تابستون، از صبح تا شب!


 
 
لطفاً رنگی باشید
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤
 

نمیدونم فلسفۀ این فیلمهای سیاه و سفید که جدیداً میسازن چیه؟! اول "اتوبوسِ شب" ، بعد "خون‌بازی" ، حالا هم که "جرم".  من که با این مدل فیلمها حال نمیکنم اصلاً.


 
 
شمارۀ 6
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠
 

فکر کنم تنها بازیکنی که از هزار سال پیش تا حالا دست‌نخورده و بدون تغییر باقی مونده "کریم باقریه". همونجوری زشت و دوست‌داشتنی.


 
 
شامپو
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠
 

یکی از مشکلات جوونای امروز اینه که هر دفعه که  تو حموم می‌خوان سرشون‌رو با شامپو بشورن یادشون نیست که بار چندمه!!


 
 
یک اسکناسِ کثیف!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
 

موقع امتحانایِ سلواست.با فریبا(مامانش) رفتیم دنبالش که بیاریمش از مدرسه.فریبا پیاده شده بره از حیاط و وسطِ بازیگوشی‌های وحشتناکش دستشو بگیره بیاره.منم تو ماشین منتظر نشستم.اومدنشون خیلی طول می‌کشه.زنگ می‌زنم که کجایین.جواب میده که مامانِ یکی از بچه‌ها از سلوا و دوستش پانیز شکایت کرده که اینا به دختر من گفتن رفته یه دوست دیگه پیدا کرده! بچۀ من خیلی باهوش و زرنگه بچه‌ها بهش حساس شدن!! سلوا هرچقدرم که شیطون باشه درسخونه و مودب. یکمی تاثیرپذیری از دوستش داره ولی حتی پانیزی که من میشناسمش دختر خوب و معقولیه.خوشبختانه در جوابِ این خزعبلاتش فریبا حالشو گرفنه.از تو آینه مادره و دختره‌رو می‌بینمشون که دمغ میان سوار ماشین میشن میرن.دلم به حال دختره میسوزه.اسمش آیلینه.جالب اینجاست که پارسال با سلوا اینا همکلاس بودن نه امسال.مادره 30 ساله‌است.پارسال معلمشون سن مادر بچه‌هارو می‌پرسیده سلوا میگه آیلین گفته مامانم 28 سالشه.حالا امسال میشه حدوداً 30 ساله.یعنی مامانه حدوداً 17 ساله بوده ازدواج کرده.اونم با کی؟ با یکی از معروفترین کارخونه‌دارهای شهر که شیرین 60سالو داره. در حق  این بچه ظلم می‌کنن.خرپول بودن دلیل خوبی واسه نابود کردن شخصیت یه بچه و تا این حد لوس و خودخواه بارش آوردن نیست.اینارو بیشتر به خاطر رفتارهای اون بچه میگم که سلوا تعریف می‌کنه.همین‌جور که منتظر تو ماشین نشستم یه آقای حدود 41،2 ساله با ظاهر معقول و یه کیف دستی میاد جلو سلام می‌کنه.داستان شروع می‌کنه که بچه‌ام مریضه و اینا فکر کنم.راستش فهمیدم فیلمه.خیلی از اینا دیدم.گوش نمی‌کنم.می‌گردم دنبال جوابی که وقتی قصه‌اش تموم شد بدون اینکه بهش بربخوره ردش کنم بره.حرفاش تموم میشه زل می‌زنه به من.کلمه‌ای پیدا نمی‌کنم.یه‌خوردم چون بار اولیه که تنهام و این مورد پیش میاد درمی‌مونم.میزنم درِ جاصدقه‌ایِ!! ماشین باز شه به امید اینکه اسکناسی اونجا نباشه و بگم پول همرام نیست.ولی یه هزاری هست.من نذاشتمش.فکر کنم کارِ باباست.ورش میدارم میدم بهش.میدونم اون هزاریه که به عنوانِ صدقه اونجا بوده به مقصدِ درستش نرفته.فقط پشت سرش آروم میگم اگه دروغ گفته باشی از گلون نره پایین.یادم نگه میدارم در اولین فرصت یه هزاری جایگزینش کنم.بعدشم با خودم فکر می‌کنم اگه دفعۀ دیگه همچین اتفاقی افتاد یه جوابِ آمادۀ کوتاه و محکم و قاطع و منفی بدم...


 
 
قدرت در دستِ کیست؟
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦
 

همۀ تعریفهای "قدرت"رو فراموش کنید.این روزها قدرتِ واقعی در دستهای کسیه که سرعتِ  فراموش کردن اتفاقهایِ آزاردهندۀ زندگیش بیشتر از بقیه باشه!


 
 
عادل فردوسی‌پور گریست
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦
 

پدر سوخته انقدر جماعت‌و آورده تو برنامه‌اش ملت‌رو به جونِ هم انداخته به ریششون خندیده که این چهره ازش خیلی بعید و دور از ذهنه.هر چند همه‌جوره محبوبه. عکس مربوط به تشییع جنازۀ "ناصر حجازیه".روحش شاد.


 
 
داستانهای من و سلوا 2
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

دوباره نشستیم با سلوا سالی‌تاک می‌بینیم. رسیده به قسمت زرشک طلایی آهنگای کامران و هومن.مجریه هی چپ و راست میگه این قسمت برنامه مناسبِ زیرِ 18 ساله‌ها نیست! با خودم میگم کامران و هومن که از این برنامه‌ها نداشتن.سلوا هم هر سری میگه اوووووووووو،ببین چند سال مونده من 18 ساله بشم،من رومو میکنم اینور. جالب اینجاست که پا هم نمیشه بره. خلاصه میگم نه بابا شوخی میکنه نیگا کن و خودمون‌و میسپرم به آقا ابوالفضل ببینم چی میشه. هیچی. این ننه‌مرده‌ها چند سالِ پیش یه آهنگ خوندن" لی‌لی مالِ من،لی‌لی مالِ تو،لی‌لی مالِ من و تو و یه دنیا".بعد تو آهنگ سوگلی‌شونم یه جاییش گفتن این سوگلی با پسر حکیم باشی سر و سِری داشته!! در مسخره بودن شعرِ این آهنگا که خوب شکی نیست ولی مجریِ عزیز،سالومه جون، دیگه چرا جو بیخود به قضیه میدی آخه دختر خوب؟!


 
 
داستانهای من و سلوا 1
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

بی.بی.سی یه برنامه داره نشون میده راجع به ممنوعیت سگ‌گردانی و این ...ها. نشستیم با سلوا (خواهرزادۀ شمارۀ10،1 ساله) داریم تماشا می‌کنیم.یه جای فیلم داره زایمان یه سگ‌رو نشون میده. برگشته به من میگه یعنی ما هم سالی‌رو چند سال نگه داریم بعدش بچه‌دار میشه؟؟ خفه‌خون می‌گیرم می‌مونم که چی جواب بدم.میگم نه.اول باید ازدواج کنه!


 
 
انسانیت
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

ای کسانی که ایمان آورده‌اید پس کِی دیگه می‌خواین آدم شین؟؟


 
 
بفرمایید شام2
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

برنده شدن روزافزونِ آقاپسرای جوون و مجرد تو این برنامه نشون میده که گذشت اون زمانی که دختر باید تو خونۀ باباش آشپزی یاد بگیره تا شوهرش گشنه نمونه!


 
 
جدیدترین پیام خدا
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

مشتاقانه منتظر اینم که امام زمان ظهور کنه بیاد بگه:خدا گفت از این به بعد برای نماز نمی‌خواد وضو بگیرین!


 
 
لاو می‌ترکانیم
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

از این دسته آدماییم که همیشه به "دوست داشتن" بیشتر محتاج بودم تا "دوست داشته شدن". همیشه باید یکی باشه که من خیلی دوسش داشته باشم، اصلاً بمیرم براش.-(حذف شد)- .کلاً هم اعتقاد ندارم که آدم فقط یه بار عاشق میشه و عشق فقط عشقِ اول. خلاصه که احتیاج دارم کسی‌رو دوست بدارم خیلی زیاد..


 
 
دخترفنگ!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

واقعیتش همینجوریشم از اینکه دخترم راضی و خوشحال هستم، ولی اینی هم که مجبور نیستم برم سربازی بیشتر خوشحالم میکنه.کلاً در اینکه سربازی پسرهارو مردتر از اینی که هستن بار میاره به شخصه شکی ندارم ولی خداییش مدتش خیلی طولانیه.دیگه حداکثر باید میشد 1 سال.برنامۀ جالبیه فقط اگه میشه وقتش‌رو کمتر کنین!


 
 
من و هری
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

این "هری پاتر" هست؟؟ تا حالا نه یه فیلمشو تا آخر دیدم نه هیش‍کدوم از کتاباشو خوندم. همیشه عاشقِ داستانهایِ رئال بودم..


 
 
این خدای دیتِیل‌باز
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

از من به شما نصیحت، وقتی چیزی‌رو از خدا می‌خواین درخواستتون‌رو با جزئیات کامل مطرح کنید.از رو تجربه گفتم حالا دیگه خود دانید.


 
 
هی تو؛ بَنگ!
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

همیشه به این فکر می‌کنم که اینا که تو جنگ و جبهه‌ها بودن خیلی خیلی با خودشون کلنجار رفتن که اولین گلولۀ مرگبار رو به طرف یه "انسان" شلیک کنن، ولو دشمن!


 
 
دختری با موهای قرمز
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

آی خانومایی که موهاتون‌رو قرمز رنگ کردین از "Rihan.na" تا خانومای خیلی معمولی؛ هنوز نفهمیدمتون!


 
 
بی‌خیال
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

آروم آروم چیزایِ مهمِ زندگی دارن اهمیتشون‌رو برام از دست میدن.. برای خودم نگرانم!


 
 
پریسا در اتاقِ عجایب
نویسنده : پریسا - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

شخصاً از اینام که فکر می‍کنم هر موقع که پامو از اتاقم میذارم بیرون وسایلِ اتاقم جون می‍گیرن و این‌ور اون‌ور میرن و با هم حرف می‌زنن و در مورد زندگیم با هم بحث می‌کنن و وقتی مشکلی داشتم با هم همفکری می‍کنن و در تمامِ طولِ این مدت یه بِپّا هم گذاشتن نزدیکِ در که وقتی دارم برمی‍گردم به بقیه خبر بده که برگردن سرِ جاهاشون و بی‌جون شن!!

_لااقل از وسایلِ اتاقتون حیا کنین


 
 
من و مدرسه 1
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

یادمه روز اولِ مدرسه مثلِ بقیۀ بچه‌ها از اون مقنعه غنچه‌ای کشدارها سرم بود. تو کلاس یه دختره پیشم نشسته بود؛ مقنعه‌اش‌و درآورد جوری که از کش دورِ گردنش کماکان آویزون بود. بعدشم دوباره تونست همونجوری سرش کنه.منم نیگاش کردم و همون‌جوری مقنعه‌امو درآوردم که از کش دور گردنم آویزون باشه ولی هر کاری کردم نتونستم دوباره سرم کنم. یه‌کم بعدشم با بچه‌ها کیفامون‌رو برداشتیم و از کلاس اومدیم بیرون. فکر کردم داریم میریم بازی، نگو زنگ خورده همه دارن میرن خونه‌هاشون.دیدم مامان و خاله‌ام هم تو یه گوشۀ حیاط دارن منو با تعجب نیگا می‌کنن.خلاصه که آره، ما روز اول مدرسه بدونِ حجاب از مدرسه زدیم بیرون!!


 
 
یه بوس بده!
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

متنفرم؛یعنی جداً بالا میارم از هر آهنگی که تو شعرش بوس و لب و عشوه و کرشمه و قر و غمزه و دماغت اِله و کمرت بِله و قربونت برم و اینا باشه. رسماً عوووووق


 
 
ایران موزیک
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

دلم می‌سوزه واسه خواننده‌هایِ شبکۀ ایران موزیک بس‌که طفلی‌ها عینِ همدیگه‌ن تو ملودی و آهنگ و کلیپ و ریخت و قیافه و بی‌مخاطبی!


 
 
بابا و دایی
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

تا 5،6 سالگی فکر می‌کردم بابام و داییم با هم برادرن!! یعنی همچین بچه‌ای بودم..


 
 
درون‌روحی2
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳
 

ای صاب‌وبلاگِ محترمی که آهنگ گذاشتی رو وبلاگت؛ تا حالا فکر کردی کسی که وبلاگ‌گردی می‌کنه و یه عالمه وبلاگِ دیگه‌رو باز کرده و در عین حال تا  خرخره تو فاز آهنگیه که از هدفونش داره پخش می‌شه، وقتی آهنگ بی‌ربط وبلاگ شما چرتش‌رو پاره می‌کنه و هول‌هولکی همۀ پنجره هارو می‌بنده تا بالاخره برسه به وبلاگِ شما، بعدش چه کاری می‌تونه داشته باشه با روحِ شما؟


 
 
من و همه
نویسنده : پریسا - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳
 

این‌روزها، به دوست و دشمن لبخند می‌زنم و کیف می‌کنم...


 
 
آهنگ جدید و قدیم
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳
 

دقت کردین تفاوت بارزِ آهنگ‌های امروز و دهۀ 50 چیه؟؟ اون موقع‌ها چون خواننده‌ها به صِرفِ صدای زیباشون میومدن خواننده می‌شدن صدای خواننده از صدای ملودی و آهنگ بلندتر و رساتر بود ولی امروزه به لطفِ تکنولوژیِ این وادی وقتی یه آهنگ گوش می‌کنی باید یه عالمه تلاش و تمرکز کنی تا بتونی از بین انبوهِ دوبس‌دوبس و بوم‌بوم و اینا صدای یه آدمیزادو تشخیض بدی که نه صدایِ خوانندگی داره نه تواناییش‌رو.

*پس‌نگار:این پست بیشتر راجع به آهنگ‌هایِ ایرانیه


 
 
ژانر
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳
 

این تماشاگرایِ فوتبالِ تو استادیوم‌ها که وقتی گزارشگرِ 90 ازشون مصاحبه می‌گیره در جوگرفتگیِ کامل گلوشون‌و پاره می‍کنن و تا مرز سکته پیش میرن.


 
 
ناصرحجازی3
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
 

این یارو "بهرام شفیع" ، مجری ورزشیه، رفته بالا سرِ ناصر حجازی تو بیمارستان بهش میگه ما به دستورِ ضرغامی اومدیم اینجا !!! یعنی اگه ضرغامیه دستور نمیداده این نمیرفته عیادت..!! خدایا! به یه عده درک و فهمِ لازم‌رو عطا بفرما.. الهی آمین.


 
 
ناصر حجازی2
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
 

دیدین بعضیا که پیر میشن تازه خوشگل‌تر میشن؟؟ "ناصر حجازی" هم جزو این دسته بود. روحش شاد


 
 
بربادرفته
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
 

آرزومون داشتن یه خونه با پنجره‌های رو به دریا بود؛ از وقتی "سونامی" مُد شده از آرزوهامون هم افتادیم


 
 
بهترین دوستِ شما
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

همانا نزدیکترین و باوفاترین یارِ زندگیِ شما "تختِ‌خوابِ" شماست که بغلِ خود را در غم و شادی و پیری و جوانی از شما دریغ نمی‌کند..!


 
 
RIHA*NNA
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

این کلیپِ "S&M" از "ریحا‌ نا"رو دیدین؟ واقعاً این دختره پیشِ خودش چی فکر کرده؟؟؟!! الآن هنر ارائه داده مثلاً؟؟؟


 
 
تحملِ زردآلو
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

همانا ما ملتی هستیم که زردآلو را برای مغزِ هسته‌اش می‌خوریم!


 
 
خاک‌بر‌سران
نویسنده : پریسا - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

ای کسانی که ماشینتون‌رو کنارِ یه خیابونِ شلوغ پارک می‌کنین و درِ ماشینتونو بی‌هوا باز می‌کنین؛خاک تو سرتون!


 
 
''گیر"
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

ای کسانی که گیرِ بیخود می‌دهید،همانا گوشی دستتون باشه که به گناهِ مردم‌آزاری خدا از شما نمی‌گذرد.


 
 
ضبط ماشین
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

ای کسانی که ایمان آورده‌اید؛بدانید و آگاه باشید که وقتی ماشینِ کسی را می‌برید و برمی‌گردانید و در حالی که ولومِ ضبط در حالتِ ماکسیموم است ماشین را خاموش می‌کنید، باعث میشوید نفر بعدی که ماشین را روشن میکند با روح شما خیلی کارها داشته باشد.حالا دیگر خود دانید.