خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
اعدام؛آری
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

حالا که بحثِ موافقت یا مخالفت با مجازات اعدام در ایران داغه منم باید بگم مجازاتِ اعدام برای سه جرمِ "قتل" ، "تجاوز" ، "اسیدپاشی" حتماً باید اجرا بشه. کسایی که با این مجازات برای این جرایم مخالفن فقط کافیه تصور کنن که این اتفاق‌ها خدای نکرده برای اعضای خونوادۀ خودشون افتاده.حتی فکرشم دیوونه‌کننده‌ست.نمیشه که هرکسی این کارهارو خواست انجام بده با این خیال که خونۀ آخرش فقط زندانه!! انصاف بدین اگه این اتفاقها واسه خودتون یا نزدیکانتون بیفته، مسلماً فقط مجازات زندان‌رو کافی نمیدونین. خدا مصیبت و بلارو از هممون دور نگه داره.آمین


 
 
"عشق کثیف"
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

ای کسانی که عاشقهایِ یک‌طرفه هستین؛بهتره همون اولِ کاری مطمئن بشین که عشقتون کسی‌رو توی زندگیش نداره که مجبور نشین بعدِ عمری که فهمیدین طرف کسی‌رو داره با یادآوریِ احساس و رفتارتون تو این مدت با شرمندگی پسوندِ "کثیف"رو به عشقِ این مدتون اضافه کنین..!


 
 
خوشبخت
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

همۀ تعریفهایِ خوشبختی را دور بریزید. شما وقتی خوشبخت هستید که صاحبِ یک "عشقِ دوطرفه" باشید یا در خود لیاقتِ داشتنِ چنین عشقی را احساس کنید.

پس‌نگار: از نظرِ نویسنده این بالاترین مرتبۀ خوشبختیه.پس برای داشتن سلامتی و آرامشِ خاطر در کنارِ عزیزانتون هم موظفید که خدا‌رو شُکر کنید.


 
 
خوشتیپ
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

از نظر من خوشتیپ به کسی گفته نمیشه که لباسِ خوب و گرون و مارک‌دار بپوشه.به کسی گفته میشه که حتی اگه گونی هم بپوشه شیک به نظر بیاد.یه جورایی خوشتیپ بودن باید تو خونِ آدم باشه.


 
 
دانشجویِ پزشکی پردل و جرئت
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
 

جداً برام سواله.. اینایی که هی واسه کنکور درس می‌خونن و خودشون‌رو به آب و آتیش می‌زنن که تو رشتۀ "پزشکی" قبول بشن؛ یعنی همشون دلِ اینو دارن که سوزن تو گوشتِ مردم کنن و این‌ور اون‌ورشون‌رو بِبُرّن و دل و روده‌شون‌رو بریزن بیرون آیا؟؟؟


 
 
غصه نخور،احمق
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

آهای اونایی که زانویِ غم بغل گرفتین و کیلو کیلو غصه می‌شکَنید  میخورید.. یه خورده تحمل کنید تا وقتِ حل شدنِ همه‌چی برسه.ناسلامتی خدا عینِ "شیر" بالا سرتون نشسته هواتون‌رو داره‌...


 
 
خدایِ "هرکولِ" من!
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

اسم خدا که میاد از صفتهایِ بیشماری که داره، معمولاً برای هر کسی یه خصوصیتِ خدا که برای اون فرد پررنگ‌تره قبلِ هر چیزی میاد توی ذهنِش. برای من اما بزرگترین و اولین صفت خدا " قدرتِ" اونه و بلافاصله "مهربونیش". برای همینه بعضی وقتها با خودم میگم که اگر خدا جنسیتی میداشت، احتمالاً یه "مَرد" بود..!


 
 
ازدواج "محمدرضا شریفی‌نیا" و "رز رضوی"
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 


خبر چه راست و یا چه دروغ،کوتاه بود.محمدرضا شریفی‌نیا از همسرش "آزیتا حاجیان" جدا شد و با "رزِ رضوی" ازدواج کرد. حالا اینکه یه  زندگیِ خونوادگیِ بیست و چند ساله با وجودِ 2 دخترِ بزرگِ مطرح‌شده در جامعۀ هنری به طرزِ چندش‌آوری از هم پاشیده شده و کلاً چه قراره به سرِ روح و روانشون بیاد یک طرفِ ماجراست؛ ولی چیزی که من اصلاً نمی‌تونم بفهمم "موافقتِ خانوادۀ رز رضوی" با این ماجراست. اینکه اونا هیچ مخالفتی با اینکه دخترشون باعثِ نابودیِ یه زندگیِ دیگه بشه و با یه مردِ خیکیِ کچل که به سنِ پدرشه ازدواج کنه نداشتن یا  به دلایلی مجبور به موافقت با این وصلت کثیف شدن.البته کار خودِ "رزِ رضوی" هم در صورت حقیقت داشتنِ این خبر یه قصۀ جداست که قضاوت در رابطه با اونم به خودتون میسپارم..!


 
 
مطلبِ عاشقانه نه!
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

نمی‌دونم چرا هیچ وقت نتونستم با هیچ "شعرومطلب عاشقانه‌ای"  تو هیچ کتاب و سایت و مجله‌ای ارتباط برقرار کنم! با خوندن حتی یه جمله یا مصرعش شدیدً حالتِ عوووق بهم دست میده، حالا اشکالِ کار از کجاست،خودمم موندم.


 
 
یک مرد برای زنش
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

یک مرد برایِ زنش: هم عشقشه ، هم دوستشه، هم بچه‌اش...!


 
 
معشوق‌هایِ رویاییِ من
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

شاید باورتون نشه که من شدیدترین و زنده‌ترین و پرحرارت‌ترین احساس عاشقی‌ِ زندگیم‌رو 3 بار به صورتِ کاملاً ملموس و البته غیرارادی تویِ "خواب" تجربه کردم..!!

معشوق‌های رویاییِ اینجانب به ترتیبِ اولویتِ زمانی: 1.امیر آقایی 2.کامبیز حسینی!!! 3.رها اعتمادی

به جونِ خودم اگه غیرِ از سومی به اون‌ دوتایِ دیگه نظر داشته باشم!!


 
 
تصویرِ خدا..!!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

اون موقع که خیلی کوچولو بودم فکر می‌کردم خدا این دسته یا این شکلیه یا همچین چیزی. بزرگتر که شدم تا الان دیگه هیچ تصوری از خدا ندارم.فقط انرژیِ حضورشو حس می‌کنم. ولی شنیدم که بعضی‌ها یه تصوراتی از خدا دارن، مثلِ نور یا یه شخصِ خیلی شیک!


 
 
من و انقلاب اسلامی یعنی پانزده
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

یه بار تو کلاسِ انقلابِ اسلامی استاده بعدِ اینکه کلی صوبت کرد، برگشت به من گفت: شما نظرتون راجع به موضوعِ بحث چیه ؟؟ گفتم نظری ندارم. اسمم‌رو پرسید و گفت وقتی 4 نمره از نمرۀ پایان ترمِت کم کردم می‌فهمی نظری ندارم یعنی چی!! آخرِ ترم با احتسابِ تهدیدِ ایشون شدم 15!!! شیرین‌ترین نمرۀ پانزدهی که گرفتم...


 
 
سه‌گانه‌های ایرانی
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

عزیزی می‌گفت فیلمها و سریالهای سه‌گانۀ ایرانی همگی دارای یک خصوصیت مشترک هستند: قسمت اولش عینِ توپ صدا می‌کنه؛ قسمتِ دومش قابل تحمله ، قسمتِ سوم تهوع‌آوره..!


 
 
امیرحسین مدّرس
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

برنامۀ نیم‌رخ‌رو یادتون می‌یاد؟؟ بعد از اون دوران همۀ برنامه‌هایِ این کشور سیاه و تاریک شد.کاری نداریم... تو یه قسمتش "حسین رفیعی" که نقشِ "هَپت"رو بازی میکرد به "امیرحسین مدرّس" که همبازیش بود هی می‌گفت تو چرا شونه(کتف و اون دور و بر) نداری؟؟؟ یادمه اون موقع‌ها امیر حسین مدرّس‌رو خیلی دوست داشتم... ولی حالا حالمو به هم می‍زنه... از وقتی که تو برنامۀ "کوله‌پشتی" اومد جایِ "فرزاد حسنی".

برنامۀ "صندلیِ داغ" چی؟؟ اونم یادتون میاد؟؟ با اجرایِ فوق‌العدۀ "داریوش کاردان"؟؟ بی‌نظیر بود و واقعاً داغ. فکر می‌کنین الآن کی مجریِ اون برنامه‌ست؟؟ آفرین! کلاً متنفرم از هر چی آدمِ نون به نرخِ روز خوره.


 
 
خنده به گریه..!
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

همیشه وقتی به چند سالِ پیش برمی‌گردم و خاطرات اون دوران‌رو مرور می‌کنم ،وقتی یادِ ماجراهایی می‌افتم که از سرِ جوونی و خامی چقدر غصه به خوردِ خودم دادم، خنده‌ام میگیره... اینجاست که بهتر میفهمم:"باید همیشه به خدا اعتماد کرد". هر "نه"اِ خدا فقط به نفعِ خودمونه.پس باید از روی بعضی "غم‌ها" راحت و سریع رد شد..!


 
 
یک سگِ پاک..!
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

از وقتی "سالی" اومده خسته شدم بس که به همه توضیح دادم که نجس بودن سگ تو قرآن نیومده..!اونم سگی که خرجِ واکسن و شامپو و چیزای دیگش از بعضی آدمها بیشتره...!

اونایی که میگن انقدر مسئلۀ مهمی نبوده که تو یه کتابِ آسمونی بیاد باید بگم انقدر کتابِ جامعی هستش که خیلی مسائل کوچیکتر (مثل گوشتِ خوک) درِش اومده فقط کافیه اگه وفت کردین یه نگاهی بندازین به این بنیانِ دینتون.

 

پس‌نگار: 

www.iranpardis.com/thread64343.html

عمر مسئول شایعه نجس بودن سگ

پیدایش مساله نجاست سگ ، این موضوع خانمان سوز برای سگ ها از زمان هجوم اعراب به سرزمین ثروتمند ایران زمین در سال ۶۳۶ میلادی شروع شد. در ایران باستان ایرانیان برای حفاظت از مال و دارایی و گله احشام خود از سگ به عنوان نگهبان و محافظ مال و جان استفاده می کردند و هر خانواده ای دارای یک یا چندین سگ بود که با این حیوانات کاملاً مهربان و دلسوزانه رفتار می کردند بطوری که شکم سگها را همیشه سیر نگه می داشتند که اگر دزدان به بهانه ی سرگرم کردن و از بین بردن سگها، تکه گوشتی یا استخوانی جلوی آنها می انداختند سگهای ایرانی بدون هیچ طمعی به آن غذاها، وظیفه خود یعنی پاسبانی و محافظت از صاحبان و اموال آنها راانجام می دادند یعنب به طریق پارس کردن مکرر صاحبان خود را از نیرنگ دزدان عرب آگاه می کردند و این سگهای ایرانی بودند که باعث اسیر شدن و یا کشته شدن اعراب دزد در آن زمان یعنی دوران ساسانیان شدند. اعراب که کینه دردناکی از سگهای ایرانی تمام وجودشان را گرفته بود، شکایت خود را به خلیفه آن زمان یعنی خلیفه دوم اموی بردند و از وجود سگهای پاسبان و باوفای ایرانی شکایتها و فغانها کردند. خلیفه عرب نیز چاره ای در برابر این حیوانات با هوش ندید ، پس از مذهب و دین اسلام سوء استفاده کرد و کلمه نجاست را در مورد این حیوان مظلوم از خودش ابداع کرد ودستور داد که دست زدن ، لمس کردن به سگ ممنوع است چون از نظر اسلام این حیوان به یکباره کثیف و نجس شد ، از آن زمان این باور و ابداع شخصی و تحریف بی رحمانه باعث دردسرهای فراوانی برای این حیوان و صاحبان آنها شد . بطوری که پس از گذشت ۱۴ قرن از ان زمان هنوز دامنگیر بسیاری از سگها و صاحبانشان می باشد. می بینید تنها به خاطر اینکه اعراب از سگهای ایرانی دل خوشی نداشتند و سگها اجازه نمی دادند که دزدان عرب بدون دردسر به چپاول و غارت خود دست بزنند به سادگی سگ را در جامعه ایرانی بد جلوه دادند و آن را مظهر کثیفی و آلودگی اعلام کردند.

امام علی می فرماید: سگ ده صفت دارد که اگر مومنی یکی از صفات نیکو را داشته باشد سزاوار است:
۱) سگ را درمیان مردمان ، قدری نیست و این همان حال مسکینان و بیچارگان است.
۲) ما ل و ملکی از آن سگ نیست و این همان صفت مجردان است.
۳) سگ را خانه و لانه ای معین نیست و هرجا که رود ، رفته است و این علامت متوکلان است.
۴) سگ ، اغلب اوقات گرسنه است و این ، عادت صالحان است.
۵) اگر سگ صد تازیانه از دست صاحب خود خورد، در خانه او را رها نمی سازد و این صفت مریدان است.
۶) شب هنگام بجز اندکی نمی آرامد و این حالت محبان و دوستداران است.
۷) اگر سگ رانده شود و ستم کشد، لیکن چون او را بخوانند، بدون دلگیری باز می گردد و این، نشان فروتنان است.
۸) به هر خوراک که صاحبش به او می دهد، راضی است و این حال قانعان است.
۹) بیشتر لب فروبسته و خاموش است و این ، علامت خائفان است.
۱۰)این که وقتی می میرد ارثی از او باقی نمی ماند و این حال زاهدین است.


 
 
کشف و حال..!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

یه عده هستند که آدم واقعاً خوشحال میشه که خودشون‌رو کشف کردن و از دنیایِ عادیشون خارج شدن و هنرشون‌رو عرضه کردن... "َتَمین"(تهمینۀ) گروه 25 از این دسته آدمهاست که واقعاً از حسی که تو بعضی از آهنگ‌هاش بهت میده لذت می‌بری...

 

      


 
 
و خداوند مگس‌ را آفرید..!!
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

 

 

قربونِ خدا برم.. باز هوا داره گرم میشه و فکر کنم تا آخر عمرم از حکمت خلقتِ "مگس" سر درنیارم...!


 
 
انسانهای خوشایند
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

از آدمهای "باکلاسِ خاکی" بیشتر از بقیه خوشم میاد...!


 
 
کمبودِ یک مرد
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

همیشه 2جا نیاز به حضورِ یک انسانِ از جنسِ نر رو که به خودمونم بیاد البته، در کنارِ خودم بیشتر از همیشه احساس می‌کنم:

1.مواقعی که نصف‌شبی با یه کابوس در حالی که تپشِ قلبم حداکثره از خواب می‌پرم

2.مواقعی که در لاکِ ناخنم خشک شده و باز نمیشه و بابا یا خوابه یا بیرون


 
 
چهرۀ روح
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

 

و شدیداً معتقدم زیبایی یا پلیدیِ روح به مرور در چهرۀ آدمها منعکس میشه..


 
 
عاقبت جَنگ
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠
 

اعتقادِ راسخ دارم:پایانِ هر جَنگی، "بالاخره" پیروزیِ باوره..!


 
 
عشقِ لوس
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

ای مردمِ همیشه در صحنه....! اگه در رابطۀ عاشقانه‌ای به سر می‌برین یا احیاناً می‌خواین شروع کنین، و اگر طالبِ تداوم گرمایِ رابطه‌تون هستین، بیش از حد به طرف مقابلتون ابرازِ علاقه نکنین، زیادی لوسش نکنین.. شورِ ماجرارو در نیارین، بذارین انقدر دلش واسه "دوسِت دارم"هاتون تنگ بشه که وقتی شنید بهش بچسبه؛ خلاصه که طرفِ مقابلتون‌رو "دلزده" نکنین.گناه داره...گناه دارین!!


 
 
عکس و اعتماد
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

هیچ‌وقت به عکس‌ها اعتماد نکنید و در موردِ  شخصیتِ هیچ شخصی‌ به صِرفِ جذاب بودن  یا نبودنِ تصویرِش قضاوت نکنید.برای خودِ شمام خیلی پیش اومده که با خودتون گفتین اگه از قبل عکسِ کسی‌رو که الآن خیلی دوسش دارین می‌دیدین، فکر نمی‌کردین انقدر دوست‌داشتی و جذاب باشه..!


 
 
مردِ مغرورِ من
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

 

اون موقع‌ها که یه دختربچه بودم شخصیتِ مورد علاقه‌ام تو کارتونِ فوتبالیستها "واکی بایاشی" بود.راس میگن که شخصیت آدمها از همون بچه‌گی شکل می‍گیره.هنوز هم عاشقِ مردای "مغرور و پرادعام"...!


 
 
ما و اسمارتیز
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

امروز خاله‌ام اومده خونمون به هر کدوم از بچه‌ها یکی یه بسته اسمارتیز داده بعد یه بسته اسمارتیزم میده به من... میگم خاله مگه من بچه‌ام؟؟ میگه تو از بچه‌ هم بدتری...!!! یعنی حتی یه همچین نگرش‌هایی در موردم وجود داره..!


 
 
به فانتزی‌هایتان اعتماد کنید..!
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

اگه کسی که باهاش هستین، با تصور و خیالتون از کسی که یه عمر تو ذهنتون بود متفاوته و در عینِ حال باهاش مشکلِ حاد دارین، بهنره به رویاهاتون اعتماد کنین و به دنبالِ آرزوهاتون و یا حداقل نزدیک به آرزوهاتون بگردین..!


 
 
ظهور به صورت جالبی نزدیک است
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

این دی‌وی‌دیِ "ظهورنزدیک است"و فکر کنم انقدر عمیق نگاه کردم که دیگه توی کتاب آشپزی هم در‌به‌در دنبالِ "آبِلیسک‌" و "دستکشِ سفید" و "گونیا پرگار" و "صفحۀ شطرنجی" و "تک‌چشم" و .... میگردم!!


 
 
خانومِ خوشگل
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

سلیقه‌ها متفاوته ولی از نظرِ من این روزها به خانومی صفتِ خوشگل و زیبا اطلاق میشه که "لبها"یِ زیبا و منحصر به فردی داشته باشه...! 

 

در موردِ آقایون هم به زودی نظرمو میگم 


 
 
زوج‌های نامتجانس..!!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

اسمِ petek dincoz‌رو که تو گوگل سرچ کنین،شمام به این نتیجه می‌رسین که خیلی حیفه...


 
 
انتظاراتِ محال
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

از من توقع ِ عاشقی نداشته باشین... چون هر کسی‌رو لایقِ عاشقی نمی‌دونم،در مورد  اونیم که بدونم،چون احتمالِ پررو شدن و لوس شدنش میره، قضیه منتفیه..!


 
 
جنایت‌هایِ مجاز1
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

آدمی‌رو که یک اشتباه‌رو آگاهانه دوبار تکرار می‌کنه باید کُشت و دَرید


 
 
عقده‌ای‌ترین‌ها1
نویسنده : پریسا - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

اونایی که داشتن عینکِ آفتابی رویِ چشم‌رو در مکان‌های تاریک و سرپوشیده نشونۀ خوش‌تیپی می‌دونن..!


 
 
پسرانِ موبلند
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

واقعاً نمی‌تونم بفهمم چرا این پسرایِ موبلند حالیشون نمیشه اگه موهاشونو کوتاه کنن خیلی خوشگلتر میشن؟! جداً زشت موندن به چه قیمتی؟؟؟                                                

 

×پس‌نگار:بفرمایید! دیگه مثال از این قشنگتر و واضح‌تر؟

 


 
 
چرا عاشق می‌شویم؟؟
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

عشق میتونه قشنگ باشه ولی قبل اون شدیداً پدیدۀ ترسناکیه.. چون دست خودِ شما نیست؛شما تصمیم نمی‌گیری که  مثلاً فردا عاشقِ دهمین نفری که تو خیابون می‌بینین بشین، شما به خودتون میاین و می‌بینین که بعله....! این معشوق ناگهانی شما حتی میتونه از لحاظ ظاهر با سلیقۀ شما زمین تا آسمون متفاوت باشه یعنی می‌خوام بگم تا این حد پدیدۀ عشق میتونه از کنترل شما خارج باشه.. حالا اگه عاشقِ کسی بشین که به هر دلیلی "مناسب" نیست، زندگیتون میشه "جهنم"...! اینه که عشق‌رو ترسناک و حتی خطرناک می‌کنه.


 
 
بوسۀ پشیمانی
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

توی زندگی اونی بُرده که از یادآوری اولین بوسه‌اش احساسِ پشیمونی بهش دست نده..!


 
 
چیندِمان..!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

باور کنین هرجوری که به قضیه نگاه می‌کنم،فعله، "چیدن" تلفظ میشه، نه "چیندن" !! اونوقت یارو 50 سالشه هِی چپ میره راست میاد میگه اینو چیندم، اونو چیندم..!


 
 
گُه..!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
 

اونی که گفت "کشفِ یک عشقِ دوباره دیگه هرگز کارِ من نیست" ؛ با تقدیمِ احترامِ فراوان،گُه خورد...!


 
 
مهمترین سوال
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧
 

خواهرزادۀ شمارۀ 2 ، سهندِ کوچولویِ 3/5 ساله، تازه یه چیزایی داره براش سوال میشه و ذهنش‌رو حسابی مشغول می‌ کنه.. تازگیها سرِ ناهار و شام هِی می‌پرسه آب چه‌رنگیه؟؟ ماهم می‌مونیم هاج و واج که چی جوابشو بدیم؟؟! 1% فکر کنین "آب بی‌رنگه"رو به عنوانِ پاسخ قبول کنه!


 
 
کثافت
نویسنده : پریسا - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧
 

شک ندارم base و اساسِ دنیا هرچی که هست، چیزِ کثیفیه...!! 


 
 
آخرین حسِّ مردنی
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧
 

آخرین احساسی که تا آخرین نفس به صورتِ زنده و قدرتمند به کارِ خودش ادامه میده "احساسِ خوشگل‌پنداری و خودنماییه". 

مثال:قر و قمیش اومدنِ مادربزرگانِ 80 ساله تا آخرِ آهنگِ خوشگلا باید برقصن... اَیضاً موارد مشابهی برایِ آقایان هم صادقه..


 
 
سرخورده
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧
 

دیدین آدم چقدر سرخورده میشه وقتی عکس خواننده‌ای‌رو برای اولین بار میبینه که قبلش با خودش می‌گفت معلومه قیافۀ صاحبِ این صدا فوقِ معرکه‌ست؟؟؟ در راستای پُست قبل باید وقتی عاشقِ صدای طرف میشم یه نیم‌نگاهیَم به ریختش بندازم که لااقل بچه‌ام زشت نشه.. بخدااااا


 
 
ژانر
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

اینایی که تا هوا یه‌خورده گرم میشه یه‌روز درمیون با آستین‌حلقه‌ای و شلوارک میفتن به جونِ ماشیناشون که بشورنش..!


 
 
عاشقِ کجایش؟!!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

ولی می‌دونم... آخرش عاشقِ "لحن و صدای" یکی میشم...


 
 
تئوریِ خوشگلی1
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

البته یه مدل خوشگلیِ دیگه هم هست که به دماغ و دهن و ابرو نیست... به چشمیه که "سگ" داره...


 
 
خوشگلا
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

ما این‌روزها "آدام لمبرت" ، "رها اعتمادی" و "سامِ شبکۀ من‌وتو" را بسیار تودل‌برو و خوشگل می‌پنداریم...

به دلیل موقتی بودنِ سلیقۀ نگارنده،احتمال حذف و یا اضافه شدنِ این لیست ،بسیار است..

*پس‌نگار: لطفاً به این لیست، "فرداد فرحزاد" ، یکی از مجریانِ بی‌*بی*سی را هم سریعاً اضافه بنمایید که امروز وسطِ ابروهایش را تمیز کرده و برای خودش به سوپر‌گرجسی مبدّل گشته بود

پس‌نگار2: "سام" از این لیست حذف می‌شه.وقتی بفرمایید شام بود بیشتر مورد تاییدِ ما بود.
پس‌نگار 3 بعد از نزدیک 2 سال: کار از حذف و اضافۀ یکی‌دو مورد گذشته، بی‌خیال!


 
 
رُژ
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
 

یه مدته برای درمان میرم پیش یه آقای دندانپزشک.. این آقای دندونپزشک یه خورده بیشتر از همکاراش گیره... بارِ اولی که رفتم پیشش با اینکه رعایت کرده بودم و خیلی مختصرتر از همیشه یه رُژی با رنگ خیلی ملایم زده بودم چون شدیداً به خشکی لبهام حسّاسم، به دستمال‌کاغذی داد دستمو گفت "پاک کن"..! منم که دیدم اینجوریه دفعۀ بعد رُژ نزدم و فقط کمی برق لبِ چرب زدم.این بارم اومد نشست گفت "اگه رُژ داری پاک کن". منم خب گفتم نزدم و اون روز تموم شد.امروز که دوباره به انتظار نشسنه بودم تا نوبتم بشه دیدم یه دختره روبه‌روم نشسته بود که علاوه بر رُژ خیلی چیزایِ دیگه هم داشت و از ارتودنسیِ دندوناش معلوم هم بود که از بیمارای قدیمیه دکتره‌ست. از این دست موجوداتِ خیلی‌رُژدار قبلاً هم دیده بودم تو مطب.واسه همین دیگه رفته بود رو اعصاب و مخم که این چرا فقط به من گیر میده؟! بالاخره نوبتم شد و رفتم تو اتاق دکتر.همین‌طور که دکتره داشت رو دندونای من کار میکرد، منشی اون دختره‌رو هم فرستاد تو که اونم رفت رو یه یونیتِ دیگه نشست.منم حواسم بهش بود که بعد من و حین خداحافظی من ، ببینم دکتره به اون گیر نمیده آیا؟! که دیدم دختره همینکه نشست یه دستمال‌کاغذی برداشت و افتاد به جونِ لبهاش. خوب تا اینجاش فهمیدم که لااقل تبعیضی در کار نیست. قفط فهمیدم اون رُژِ انقده واسش حیاتی بوده که تا آخرین لحظه در جهتِ حفظش مقاومت کرده بوده!! حالا دیگه نمیدونم بحث اعتماد به نفسه یا موضوع چیز دیگه‌ایه...؟؟!! فقط خیلی کنجکاو شدم که این موقعِ برگشتن چیکار می‌کنه؟! بی‌خیال میشه آیا یا همونجا تو اتاق دکتر دست به کار میشه یا توی دست‌شویی مطب یا کجا بالاخره؟؟؟!! خلاصه که آره.. همچین چیزای واجب‌تر از نونِ شبی هست واسه بعضیا....


 
 
درد1
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳
 

وقتی می‌خواد بره ضربه می‌خوری.. یه ضربۀ قشنگ..!

وقتی می‌مونه ضربه می‌خوری... یه ضربۀ محکم...!

وجه مشترکشون اینه که هر دو درد داره، ولی محاله تا آخر عمرت، یک بار،فقط یک بار به موقع بفهمی اون باری که می‌خواست بره و نرفتنش آرزوت بود، بیشتر به نفعت بود تا الآن که مونده و اوضاع خیلی بدتره....


 
 
خودآزاری1
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
 

از من به شما نصیحت: هیچ وقت میز کار با کامپیوتر یا لپ‌تاپتون‌رو جایی از اتاقتون نذارین که خودتون پشت به اتاق مخصوصاً درِ اتاق باشین... اونایی که فکرشون منحرف شده به تصاویر بی‌ناموسی و احتمال رؤیتِ این بی‌آبرویی توسط اعضای خونواده وقتی چنان رفتن تو بحر قضیه که متوجه اطرافشون و این رسوایی عظیم نیستن؛ باید بدونن که منظور نصیحت من اصلاً این نیست. بلکه اگه شما هم مثل من مازوخیسمِ(خودآزاری) شدید و مزمن داشته باشین که وحشتناک‌ترین فیلمهای عمرتونو که در رابطه با جن و این صوبتاس (یا خدا)!! بذارین ساعت دوِ صبح به بعد و در تاریکی و سکوت ببینین، میشین تازه عینِ الآن من که قرآن به بغل، همۀ وسایل روشناییِ اتاق روشن، صدای آهنگِ "از من نگذرِ" گروهِ 25 رو تا ته رو هدفون بالا بردم که صدای آدمیزاد بشنوم!! با این اوصاف تصور کنین منو که گردن‌درد گرفتم بس‌که برگشتم پشت سرمو نگاه کردم که خدایی نکرده شبیخون نخورم.وحشتناک تو توهّمم. هی تق‌و توق صدا که میاد، چیز میزای اتاق که هی دارن تکون میخورن، احساس میکنم موهام که از پشت کشیده میشه،اونوقت با همۀ این تواصیف دارم از فضولیِ اینکه بقیۀ فیلم چی میشه میمیرم.. یعنی آدم نمیشم من... فکر کنم امشبو باید نشسته بخوابم (همۀ اینهارو با صدای پس‌زمینۀ "از من نگذر نمی‌تووونــــــــــــــــــــَم..." تصور کنین)..آخ گردنم!!!


 
 
"سالی"
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

شغل مورد نظرم از بچگی وقتی ازم من‌پرسیدن می‌خوای چیکاره بشی؟ دامپزشکی بود..! این یعنی از همون عنفوان طفولیت عاشق انواع و اقسام جک و جونور بودم.هرچند تو عوالم بچگی اطلاع نداشتم که غالب حیوونایی که دامپزشکای عزیز جامعۀ ما باهاشون سروکار دارن غیر از سگ و گربه و سایر جانداران کوچولوی گوگولی‌مگولیه.خوشبختانه علاقه‌ام به قسمت بند‌پایان از کل جانداران، بیشتر از چند ماه طول نکشید و عشفم به سوسکها و عنکبوتهایی که توسط دمپایی مامان یا بابا جونشونو از دست می‌دادن و به وسیلۀ اینجانب طی مراسم خاصی در حزن و اندوه فراوان در باعچۀ خونه به خاک سپرده من‌شدن، جاشو به چندشی عظیم داد.ولی کماکان با وجود همۀ لعن و نفرین و غرغرهای اطرافیان در اولین فرصتی که دست می‌داد به پرورش جوجه‌ها و گربه‌های بی‌شماری اقدام میکردم.اون بچگی‌ها هی گریه و التماش میکردم تا تابستونا 2 تا جوجه بگیرم و فردا پس‌فرداش زرتی بیفتن بمیرن ولی بزرگتر که شدم از اونجا که مامان عمراً راضی نمیشد خودم می‌گرفتم می‌بردم خونه که مامان یکی‌دو روز غرغر میکرد،یکی دو روز بی‌تفاوت بود،یکی دو روز علاقه نشون میداد و نهایتاً یک هفتۀ بعد یا زرتی می‌افتادن میمردن یا به وسیلۀ گربه‌های خاک‌برسر به قتل میرسیدن.این عملِ در عملِ انجام شده قرار دادنِ مامان تا به تدریج راضی شدنش، شده بود یه تکتیک برای پریساخانوم در جهت نگهداری از حیوانات خانگی. جدا از گربه و جوجه بنده به سگهای کوچولی بانمک هم علاقۀ وافری داشتم و در برخورد با اونا تو خیابون در بغل دخترپسرهای جینگول عکس‌العملهای زیرپوستی شدیدی از خودم بروز میدادم.ولی از همون ابتدا مامان‌خانوم ما جوری نشون میداد که یعنی محاله راضی به هاپو بشه.این هاپو هم که دوتا جوجه500 تومنی نبود که بشه از دوتا خیابون پایین‌تر خرید.هم گرون بود و هم بلدِ سگ‌شناس می‌طلبید.تا این که به این سن رسیدیم و شدیم 23ساله و....ماهم یه روز رفتیم و به اُمید تکنیکمون یه هاپوی "سالی"نامِ 70 روزه از نژاد تریر ابتیاع فرمودیم.خلاصه کل مسیرو تو ماشین سالی جلو نشسته بود.وقتی رسیدم خوشبختانه بابا دم در بود و وقتی صداش کردم و پنجرۀ ماشینو پایین دادم،کله‌اش‌رو کرد تو ماشین و تا نگاهش به موجود کوچولو موچولویی افتاد که مابین در و صندلی بود خندید.تابلو بود خوشش اومده ولی بندو به طور کامل آب نداد و خواهش من مبنی بر حمایتش از ما در برابر مامان‌رو رد کرد و بعد رفت خونه و مامان‌رو صداش کرد.من هم سالی به بغل پیاده شدم و منتظر شدیم تا ببینیم چی پیش مییاد.چند لحظه بعد مامان در چارچوب در ظاهر شد و بعد از اینکه کمی نگاهمون کرد با قاطعیتی مثال‌زدنی اعلام کرد که به هیچ عنوان اون سگ حق ورود به خونمون‌رو نداره.من هم البته خودمو کامل نباختم و چون خونۀ خواهری با خونۀ ما فقط یه خونه فاصله داره به طرف خونشون به راه افتادم.در بدو ورودم به خونشون ابندا خواهرزادۀ شمارۀ 1 یعنی سلوا خانومِ 10 ساله که تا حدودی هم از قبل از ماجرا باخبر بود،و به دنبال اون آقا سهندِ3/5 ساله که خواهرزادۀ شمارۀ2 باشن با جیغ و داد به سمتمون دویدن.شخص خواهری در طبقۀ بالا مشغول تمیزکاری بود که تا نگاهش به ما 4تا افتاد فقط گفت بیچاره مامان!!! هرچند من نفهمیدم که چه ربطی داره.. خلاصه خواهری که همانا اسم شریفشون فریبا خانوم می‌‌باشه یه جعبۀ بزرگ پلاستیکی و یه زیرانداز نرم به اندازه بهمون داد و سالی در پارکینگ خونۀ اونها سکنی گُزید.شبش که خونۀ خودمون بودم بهم زنگ زدن که پاشو بیا سورپرایز داریم و وقتی رفتم دیدم بابا یه باکسِ بزرگ خوشگل واسۀ سالی خریده.وقتی برگشتم خونمون و با صدای رسا از بابا قدردانی لازم‌رو به عمل آوردم دیدم بابا با اشارۀ چشم و ابرو به مامانِ از همه جا بی‌خبر میگه:نه بابا.. امانته..!! القصه.. سرتونو درد نیارم.. الآن حدود 10 روزه سالی خونۀ اوناس و محل بازیش پارکینگ و حیاط خونشونه.منم همش بین خونمون و خونشون در رفت‌و‌آمدم.. البته یه بارم که با خونواده و خاله‌ام‌اینها بردیمش بیرون،ماشین گشت امنیت اخلاقی زحمت کشیدن و جلوی پامون ترمز کردن و برادر عزیز پلیس تذکرات لازم‌رو مبنی بر اینکه دیگه سگ بیرون نبریم بهمون دادن که ظاهراَ چون با خونواده بودیم و سالی بغل پسرخالۀ 12ساله‌ام بوده زیاد کاریمون نداشتن وگرنه اگه تنها میبودم هم خودمو می‌بردن هم سالی‌رو!!!! مامان بیشتر نگران در و همسایه علی‌الخصوص همسایۀ روبروییِ فریباایناس که خواستگار بودن و ما بهشون جواب منفی دادیم که ممکنه اگه ببینن و بفهمن خیلی خوشحال بشن که با همچین دختر سگ‌بازی که باید الآن بچه به بغل می‌بود وصلت نکردن.باباهم نگرانی‌های کلّی مشابهی داره.خود سالی هم که بزرگ کردنش عین بزرگ کردن یه بچه می‌مونه دردسرهای خاص خودشو داره.نمیدونم... شاید فروختمش...


 
 
آرزو
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
 

خوب یا بد... خیال و آرزوی هر چیزی از داشتنش قشنگتره....