خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
خود سانسوری آنها و خودآزاری من!
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
 

یکی از تفریحاتم اینه بشینم فیلمای سینمایی مملکت خودمون‌و که از تلویزیون پخش میشه ببینم بعد هر 10 دقیقه یه بار بگم: نیگا؛این صحنه‌شم سانسور کردن؛خاک بر سرا!


 
 
من برات بیس میزنم
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

 

 

نمیدونم فقط منم که احساس می‌کنم که این بچه بی‌نهایت مهربون و باصفا و بامحبته یا همه همینجورین!


 
 
پلـــیــــــــــز؛پلـــیـــــــــز!
نویسنده : پریسا - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

"سرده،شلوغه؛شلوغه،سرده؛سرده،شلوغه!"

جواب اعضای خانواده بود در مقابل التماس‌ها و عجز و لابۀ من در راستای اقدام به یک سفر نوروزی!


 
 
ای برف؛ این عقده‌ای بازیها چیست؟
نویسنده : پریسا - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

شدیداً احساس ناامنی می‌کنم وقتی برفی‌رو که وقت باریدنش ازش انرژی می‌گرفتم؛به صورت لایۀ ضخیم یخ روی زمین می‌بینم!

*مواظب قندیلهای آویزون بالای سرتون تو پیاده‌روها هم باشین لطفاً.


 
 
یک لذت یک‌طرفه!
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
 

مردها همین که بتونن بوی معرکۀ شامپو رو روی موهای خانومشون‌بعد حموم استشمام کنن و نفس بکشن و مست بشن کافیه تا لقب خوشبخت‌و به خودشون اختصاص بدن!


 
 
باشه؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
 

_میگم بیا یه کاری کن

+جونم؟بگو؛ چیکار؟

_برو بمیر اصلاً..!

+ :|


 
 
در سال 91...
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
 

خدایا...

بغلم کن؛بوسم کن؛کمکم کن.

با تشکر قبلی :*


 
 
اختلاط مویی با خدا!
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
 

_آخه خدایا؛ چرا گربه و سگ که مثلاً حیوانات خونگی‌ان باید موهاشون بریزه؟بعد آدم که می‌خواد بغلشون کنه لباسش همه‌ش مویی بشه؟ اینا همه‌ش باگِ آفرینشِ شماست‌هااا.حالا هی من بگم هی بهتون بربخوره

+برو بابا! من مرد آفریده‌ام موهاش ریخته.سگ و گربه که چیزی نیست!

_ اصلاً خدایا؛ چرا موهایی که باید باشن شروع می‌کنن به ریختن ولی رشد موهای زائد هیچ‌وقت متوقف نمیشه؟ واقعاً کم مشغله و بدبختی داریم؟؟

+چقدر حرف میزنی تو! برو بذار به کارم برسم...

_چَش!


 
 
وااااای؛من قربونت بشـــم؛فدات بشم؛بخورم تورو؛ای جووووونِ دلم و ....
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
 

اگه دیدین یه دخترخانمی خیلی شیک خودشو گرفته داره راه میره و ناگهان شروع می‌کنه به تولید اصواتی با مضامین آنچه در عنوان مطلب ذکرش رفت؛زیاد تعجب نکنین.منم!‌در حالی که چشمم به یه هاپویی،پیشی‌ای؛موشی؛گنجشکی،جَکی جونوری افتاده!

خدایا!به خاطر این عکس هم ازت خیلی مُچَکّرم!


 
 
همچین بابایی دارم من!
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
 

هی بابام اخطار میده که 4شنبه سوری بیرون رفتن و این بساط‌هارو نداریم.اتفاق یه بار میفته.بچۀ کوچیک داریم و پشیمونی به بار میاد و این صحبتا.بعد الآن خونه رسیده نرسیده داد میزنه:"پِرســـــــــی! بیا.ترقه‌هاتو گذاشتم رو اُپن!" من که سفارش مواد محترقه و منفجره نداده بودم.کلاً خراب همین پارادوکسشم!


 
 
به خیر گذشت!
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
 

گاهاً هم پیش میاد که از یه عده باید بری تشکر کنی و بگی خیلی ممنون!که قبل از هر اتفاقی خودت،خودتو از چشمم انداختی و خلاصم کردی.مونده بودم با این همه مصیبت تورو دیگه کجای دلم بذارم!


 
 
کاملاً بی‌هوا!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
 

من دیگه حوصلۀ داستان ندارم.این داستانا دارن برای من گرون تموم میشن.اصلاً برو گمشو!


 
 
دیالوگ‌های یک‌طرفه 4
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
 

خدایا...

بیا و برای من واسه یه بارم که شده تو زندگیت وقتی که انتظارشو دارم و نیازشو معجزه کن!

 

*با ذکر این نکته که قدر معجزات و لطفهای قبلیت محفوظ است به مولا...!


 
 
نزدیک نشوید!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
 

قلبم وحشی و هار شده؛ دست دنیا و روزگار از رام کردنش کوتاه!


 
 
مَرد باش!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
 

خیلی حال می‌کنم با این آقایونی که وقتی از کسی خوششون میاد خیلی رُک و صریح و بی‌پرده و بدون فوت وقت شخصاً میرن به طرف میگن: "خانوم! من ازت خوشم میاد؛با من باش و مال من باش." عین یه مَرد!

*بعداً نوشت: چند روز قبل یعنی حدود 11 ماه بعد از این پُست وقتی یکی بِهم دقیقاً و عیناً گفت : "با من باش و مال من باش" طوری جا خوردم و در عرض هزارم ثانیه اسکن کردم ببینم این موجود نکنه آدرس وبلاگ منو گیر آورده و این پست‌روخونده که به جای هر جوابِ شیک دیگه به صورت احمقانه‌طوری گفتم: "چی؟!" و طرف هم طفلک‌وار عبارات فوق‌رو تکرار کرد.طرف یه موجود 185سانتی دانشجوی ارشدِ خوش‌تیپ با چشمای سبزطور و ته‌ریش و موهای خوش‌رنگِ قهوه‌ای و از همه مهمتر،فیتنس و بازوهای چند تیکه بود که باید بگم یه چند روزی جداً هوش از سرمون برده بود.حیف که روحیاتش فرسنگهاااا با من فاصله داشت.لعنتی بودن روزگار از همینه که همیشه باید یه جای کار بلنگه.خیلی ساله که بزرگ شدم.خیلی ساله رو ظاهر آدما تصمیم  نمی‌گیرم.خیلی ساله که به خاطر همین موضوع به خودم افتخار می‌کنم...راستی این تی‌شرت‌ها و بلوزهارو که تنش می‌کرد از کجا میاورد کصافط؟!


 
 
انسانیت=قلب اروپا!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
 

ماهایی که تو ایرانیم و ناراضی،شک نکنین هممون آدمای لجنی هستیم! هممون تو زندگیای قبلیمون حتماً دزد و جانی و کلاهبردار و مالِ یتیم‌خور و مفسدفی‌الارضی چیزی بودیم.پس چی فکر کردین؟ به دنیا اومدن تو ایران تو همچین شرایطی حتماً مجازات و نتیجۀ یه زندگی خیلی کثیف بوده.پس بیاین واسۀ تولد و خوشبختی و آزادی تو زندگی بعدیمون تو قلب امریکا و اروپا کمی آدم باشیم؛به جان خودم!


 
 
چه وضعشه آخه؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
 

یه زمانی در نتیجۀ زحمات بی‌شائبۀ مونیتور موبایل و کامپیوتر رفتیم چشمامو عمل کردم الآن محض احتیاط برایتنِس هر موجود الکترونیکی که وجودشو داره از خودش حتی یک فوتون اشعه ساطع کنه در حالت مینیمُمه! الآن هم زحمت درآوردن پدر گوشامو هندزفری و هدفون تقبل می‌کنن! لامصّب من آهنگایی‌رو که دوست دارم با ولوم حداکثر گوش نکنم دقیقاً میشم به سان آدم گشنۀ چندروز غذانخورده‌ای که یه پیتزا بذارن جلوش بگن فقط یه قاچشو میتونی کوفت کنی.خب آخه خدایا این بدن ما چه سخت‌افزاریه آخه؟ چرا انقدر آسیب‌پذیر واقعاً؟ جداً به خاطر اینکه وقتی داشتی آدم خلق میکردی مونیتور و هندزفری اختراع نشده بود؟؟آره؟؟


 
 
استیصال
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
 

این شات‌گان لعنتی من کجاست؟؟


 
 
بی‌طاقت!
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
 

به دوره‌ای رسیدم که آستانۀ تحملم با عدد صِفر فِیس‌ تو فِیسه دقیقاً.دیگه آدمهارو با فقط یک جملۀ اشتباه و مزخرف کنار میذارم..!


 
 
حتی آزیتازاده!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
 

فقط یه ایرانی میتونه موقع بازی اسم و فامیل یه‌دونه "ی" به آخر اسم اضافه بکنه و به عنوان فامیل قالب کنه.ولی دِ لامصب "کاملیایی" آخه؟؟


 
 
درمان نمی‌شناسم
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦
 

کارم تمام است

قلبم بیمار شده...

بیمارِ ویروسِ "مقایسه"!!


 
 
عنوان خاصی ندارد
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳
 

بعضی وقتها کم میارم اون آلونک تو ساحلِ پشت به جنگل‌ توی یه جزیرۀ متروک‌و که برم بخزم توش و بگم:نخواستم... این دنیا؛ مال شما..!


 
 
بدبختی بچه‌های امروزیم بلدن آخه...
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

وقتی ایرانی‌ها می‌تونن کلی دروغ و جفنگ و اشتباه‌رو تو یه شعر بگنجونن و هرهر بخندن:

"امشب شب 3شنبه‌ست...

فردا شبم 3شنبه‌ست!!!!

این 3 سه شب؟؟؟!! اون 3 سه شب؟؟؟!!هر 3 سه شب 3‌شنبه‌ست!!!"