خاص‌نوشت

!پریسا هستم و چیزی برای انکار کردن ندارم

 
راستی؟؟
نویسنده : پریسا - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

دنیای کودکانۀ ما از اونجایی رنگ وحشی واقعیت‌رو به خودش گرفت که فهمیدیم گرگ‌ها برای خوردن هیچ بره و بزغاله‌ای اونارو زنده‌زنده قورت نمیدن تا مادرشون بیاد و شکم گرگ‌و پاره کنه و بچه‌هاشو نجات بده...


 
 
کلاً سلیقه‌ام همیشه متفاوته؛اینم نمونه‌اش!
نویسنده : پریسا - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
 

_شما تیپ اسپرت بیشتر دوست دارین یا تیپ مردونه؟؟

+تیپ سربازای امریکایی!



 
 
دیگه واسه هیشکی اعصاب نمونده
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
 

جدیداً هم تا میام دهنمو باز کنم یه نِقی بزنم می‌توپه بهم که: ای بابا؛گفتم درستش می‌کنم، درستش می‌کنم دیگــــــه...

جناب خدارو عرض می‌کنم!

 

×پس‌نگار:درستش کرد؛یعنی بی‌نظیره این خدا؛بی‌نظیر!


 
 
اندر احوالات بهشت 2
نویسنده : پریسا - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 
میگن یکی از بالاترین لذتهای بهشتی اینه که هر وقت یکی اومد تلویزیون شروع کرد به زر زدن؛ اراده که کنی یهو مجری برنامه پامیشه جفت پا میره تو صورتش!!


 
 
نه!ممنون..
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
 

یک عده هم هستند که ظاهرشان عالی است؛باطنشان کافی نیست!


 
 
خلاصه واسه همچین اتفاقی حتماً باید مُرده باشی..!
نویسنده : پریسا - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
 

میگن تو بهشت هر وقت گریه‌ات بگیره خدا میگه‌:چیزی نیست غصه نخور؛اصلاً بیا تو بغلم...


 
 
در شرح حال بهشت 1
نویسنده : پریسا - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

میگن تو بهشت همینکه سرتو بذاری رو بالش خوابت می‌بره...!


 
 
اینهمه فشِنیست و مُدلیست گاو؟! آخه چرا؟؟
نویسنده : پریسا - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩
 

ذهنم شدیداً درگیر اینه که اینهمه ساله این رنگا به این خوشگلی و معرکه‌یی دِ چرا مُد نمیشن خو؟؟



 
 
به تاریخ "توِ" خورشیدی!
نویسنده : پریسا - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

تو هم شده‌ای انقلاب زندگی من،

حالا هر آنچه در زندگی من است تاریخ‌دار شده

قبل از "تو" ؛ بعد از "تو"...!


 
 
باشد که زهرمارتان نشود
نویسنده : پریسا - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳
 

دیشب خواب می‌دیدم.خواب‌های خوب.خواب‌های قشنگ،خواب آرزوی شیرین این روزهایم... ولی لذت نمی‌بردم از آنچه داشتم زندگی می‌کردم.‌در عالم خواب می‌دانستم که همۀ اینها خواب است و احتمالاً تا چند لحظۀ دیگر بیدار می‌شوم.بیدار که شدم به این نتیجه رسیدم که زیادی واقع‌گرا شده‌ام.همین می‌شود که خواب و بیداری‌ام یکی می‌شود.همین می‌شود که ریده می‌شود به فانتزی‌هایم.البته خیلی هم بد نشد.به این دنیا که برگشتم حسرت نخوردم که حیف؛ همه‌اش خواب بود!